باید نوشت... |
"آی داد، آی بیداد. مردم اینان حق مرا خوردند، اینان مرا وحشی نشان دادند!"..."وحشی چی هست؟!" سوال جالبی بود که یکی از حضار با فریادی بلند از سخنران پرسید. سخنران کمی مکث کرد و گفت انسانیست که حرف نمی زند. باز پرسیدند یعنی لال ها هم وحشی اند. گفت نخیر همه آن هایی که حرف نمی زنند به جز لال ها. این جا این شبهه پیش آمد که آیا حاضران ساکت هم وحشی هستند؟! حکایتی بود که آقای "ص" به آرامی و با لبخند در گوش راست خانم "ش" بازگو کرد. در چهره در هم و عبوس خانم "َش" اما تغییری پیش نیامد انگار که جهان ایستاده بود و او فارغ از بازی زمان با ساعتی شکسته در میان مردم قدم بر می داشت و پیش خود می گفت این ها چه قدر احمقند، "یانگوم" می بینند و تازه در موردش بحث هم می کنند. حماقت را مگر می شود اندازه گرفت خانم "ش"؟! تنها می توان نظاره اش کرد و وحشی بود. می توان بربر و بود با افتخار مرد و حتی زنده ماند. صدای نفس های آقای "گ" که آرام در گوشه ای از اتاق نشسته بود به گوش می رسید با لذت خاصی چاییش را هورت کشید و نگاه عاقلانه ای به جمع انداخت و گفت من می خواهم آزاد باشم حتی با حماقت من می خواهم نفسم را هر جا که خواستم و در آغوش هرکس که دوست می دارم بکشم. من نمی خواهم مشارکت کنم، دوست دارم مشارکت از پی من بیاید و تمنای حضور مرا داشته باشد. خانم "ش" از ناکجای خویش به درآمد و زمزمه کنان گفت ولی نمی گذاریم، تو را در خانه ات حبس می کنیم و به بندت می کشیم. آنجا هر کاری که خواستی بکن، انتخاب کن، عزل کن، عاشق شو و حتی بمیر. آن حریم از آن تو، بیرون سرد و خموش از آن من. با اکراه از تو می پذیرم رفیق خسته من! "آری همه به جز لال ها و حضاری که ساکتند وحشی هستند."...سخنران این جملات را که گفت دست به لیوان آبی که روبروی او خودنمایی می کرد برد و آن را برداشت دستش را چنان نگاه داشته بود که جراحی در زمان برداشتن غده ای که فکر می کند خیلی کوچک است اما پس از شکافتن عضلات و پوست به آن می رسد و در کمال ناباوری می بیند که بسیار بزرگتر از توهمش بوده است می ایستد. سرفه ای کرد و قصد ادامه داشت که با سوالی دیگر روبرو شد، یعنی زمین ساکت ما هم وحشیست؟ یعنی زن من هنگام گرسنگی وحشیست؟ یعنی الان شما که ساکتید وحشی هستید؟هجوم سوال بود که به سمتش سرازیر شد. سخنران در حالی که کلافه شده بود میکروفون را به دست گرفت و فریاد زد همگی ساکت باشید، از این به بعد هرکس که من گفتم وحشی و خطرناک است، تمامی حیوانات...دیگر نپرسید،تمام شد! آقای "گ" با نگاهی که از گوشه چشمش به سختی راهی برای فرار پیدا کرده بود خانم "ش" را نگریست و گفت می دانی من از تو هم خسته شده ام تو چرا هم چنان جلوی من بی صدا و آرام نشسته ای زن؟! خانم "ص" در حالی که دستی به میان موهایش می کشید ملتمسانه پاسخ داد می توانم! آری جهان به موج افتاده است این را آقای "گ" به عنوان پایان کلامش گفت و سپس در گوشه ای کز کرد و انگار به خواب رفت. خانم "ش" و آقای "ص" با هم صحبت می کردند و من رو به "او" کردم و گفتم گرسنگی این جا نیست،گرسنگی در میان روده و معده ات نیست، گرسنگی این جاست در آغوش قلبت..."بله رسم روزگار چنین است"...دوستم مرد!
توي جيبم خاويارِ ماهي آزاد سيبري است و نصف قرص نان. جايي را ندارم بروم. روي پل آنيچکوف1 ايستادهام، و چسبيدهام به اسبهاي کلوت2. شب تيرهاي از سمت مارسکايا3 پايين ميآيد. نورهاي نارنجي رنگ پيچيده در پارچهي گرتي در طول نِفسکي پروسپکت اين سو و آن سو ميروند. سرپناه لازم دارم. گرسنگي، مثل بچهاي ناشي که سيمهاي ويلون را به صدا دربياورد، به تارهاي وجودم چنگ مياندازد. ذهنم به سوي همهي آن آپارتمانهاي متروکِ بورژوازي پَر ميکشد. قصر آنيچکوف با همهي شکوه و جلالش پيش چشمهايم ميدرخشد. سرپناه من آن جاست!
خيلي راحت ميتوان وارد سرسراي ورودي شد، بيآنکه کسي متوجه شود. قصر خالي است. موشي سر فرصت در يکي از اتاقها مشغول جويدن است. توي کتابخانهي ماريا فيودوروونا، امپراتريس دُواگِر4 هستم. آلماني پيري وسط اتاق ايستاده و توي گوشهايش پنبه ميچپاند. خيال رفتن دارد. شانسم زده! اين آلماني را ميشناسم! يک بار گزارشي را برايش ماشين کردم، مجاني، دربارهي گم شدن گذرنامهاش. اين آلماني مال من است، از نوک کلهي پفکردهاش تا انگشتهاي مهربان پاهايش. به اين نتيجه ميرسيم که من در کتابخانه با لوناچارسکي5 قرار ملاقات دارم، و منتظر او هستم.
تيکتاک آهنگين ساعت، آلماني را از اتاق محو ميکند. تنها هستم. گويهاي کريستال بالاي سرم در نور ابريشمين زردي ميدرخشد. گرماي وصف ناپذيري از لولههاي بخارِ تهويهي مرکزي متصاعد ميشود. نيمکتهاي گود بدن يخزدهام را در لفاف آرامش ميپيچند.
وارسي سريع به نتيجه ميرسد. بالاي بخاري يک پيراشکي سيبزميني پيدا ميکنم، با يک ماهيتابه، و کمي چاي و شکر. و آهان! جنِ بخاري همين الان زبان کوچک کبودرنگش را بيرون آورده است.
آن شب مثل آدميزاد غذا خوردم. ظريفترين دستمال سفرهها را روي ميز چيني کوچکي که لاک الکل باستانياش برق ميزد، پهن کردم. هر لقمهي جيرهي نان سياهم را با جرعهاي چاي شيرين فرو دادم؛ از چاي بخار بلند ميشد و ستارههاي مرجاني روي جدار تراشخوردهي استکان ميرقصيدند. دستهاي مخملي و ورمکردهي کوسنهايي که رويشان نشسته بودم، لمبرهاي استخوانيام را نوازش ميکردند. بيرون پنجرهها، بلورهاي پف کردهي برف روي سنگ گرانيت پترزبورگ مينشست که در يخبندان شديد کدر شده بود.
سيلابهاي درخشانِ نورِ ليموييرنگ از ديوارهاي گرم جاري بود، و بر عطف کتابها ميريخت، که با چشمکي طلايي که تلاًلويي آبيفام داشت پاسخ ميگفتند.
کتابها، با صفحات تذهيب شده و معطر، مرا به سرزمينهاي دوردست دانمارک بردند. آنها را بيشتر از نيمقرن پيش، هنگام عزيمت پرنسس جوان از کشور کوچک و با تقوايش به روسيهي وحشي، به او داده بودند. در صفحات سادهي عنوان، بانوان دربار که پرنسس را بزرگ کردهبودند با او وداع ميکردند، در سه سطر مايل، با جوهر محو، همينطور دوستانش در کپنهاگ، دختران اعضاي حکومت، معلمهاي خصوصياش، اساتيد نسخههاي خطي مدرسهي فرانسوي، و پدرش، پادشاه، و مادرش، ملکه، مادر گريانش. قفسهاي طويلِ کتابهاي کوچک و قطور با حاشيههاي تذهيبکاري سياهشده، انجيلهاي کودکانِ پُر از لکههاي محو جوهر، دعاهاي کوچک ناشيانهاي که براي حضرت مسيح نوشته شده، کتابهاي لامارتن و شِنيه با جلد چرم مراکش که گلهاي خشکشدهي لابهلاي اوراقشان پودر ميشود. صفحات نازک را که از فراموشي جان به در بردهاند ورق ميزنم، و تصويري از کشوري رازآلود، رشتهاي از روزهاي غريب، پيش چشمم جان ميگيرد: ديوارهاي کوتاهِ دور تا دور باغهاي سلطنتي، شبنم نشسته بر چمنهاي کوتاه شده، کانالهاي زمردين رخوتناک، شاه بلندقامت با پازلفيهاي شکلاتي، طنين آرام ناقوس کليساي قصر و، شايد عشق – عشق دختري جوان، نجوايي زودگذر در تالارهاي دلگير. امپراتريس ماريا فيودوروونا طومار زندگي طولاني و تلخش را پيش چشمانم ميگشايد، زني ريزنقش با چهرهاي پنهان زير لايهي ضخيمي از پودر، توطئهگري تمامعيار با اشتهايي سيري ناپذير براي قدرت، زني خشن در ميان پيادهنظام پريابراژنسکي6، مادري سنگدل و لي دلسوز که زني آلماني7 اورا از ميدان به در ميکند.
آن شب خيلي دير وقت بود که خودم را از اين وقايع نامهي غمبار و رقتانگيز جدا کردم، از اين اشباح و جمجمههاي غرق در خونشان. گويهاي کريستال در پس لايههاي خاک هنوز با آرامش بالاي سرم، در زمينهي سقف پر زرق و برقِ قهوهاي رنگ، پرتوافشاني ميکردند. کنار کفشهاي پارهپورهام، جويبارهاي سربي روي فرش آبي رنگ بلور شده بودند. خسته و هلاک از افکارم و آن گرماي خاموش به خواب رفتم.
نيمههاي شب، روي کفپوشهاي چوبي سرسراها، که درخشش بيجاني داشتند، به سوي در خروجي رفتم. اتاق کار آکساندر سوم مکعبي بود با سقف بلند و پنجرههاي تختهکوب رو به نِفسکي پروسپکت. اتاقهاي ميخائيل آلکساندروويچ8 اقامتگاه روشن و دلباز صاحبمنصبي فرهيخته بود که کارش را دوست داشت. ديوارها را کاغذديواري روشني با نقشهاي صورتي پوشانده بود. مجسمههاي تزئيني کوچک چيني را، از آن مجسمههاي ساده و زيادي چاقِ قرن هفدهم، روي پيشبخاريهاي کوتاه چيده بودند.
به ستوني تکيه دادم، مدت زيادي منتظر ماندم تا آخرين خدمتکار قصر به خواب برود. آروارهي چروکيدهاش، که عمري از روي عادت دو تيغهي اصلاح شده بود، پايين افتاد، فانوس پرتوطلايي بيرمقي بر روي پيشاني بلندِ آرميدهاش ميپاشيد.
ساعت يک صبح، در خيابان بودم. ِنفسکي پروسپکت مرا در زهدان بيخوابش پذيرا شد. به ايستگاه نيکلايفسکي9 رفتم که بخوابم. بگذاريد آنها که از اين شهر گريختهاند بدانند هنوز هم در پترزبورگ جايي هست که شاعري بيخانمان بتواند شب را آنجا به صبح برساند.
ايساک بابل
1- Anichkov
2- Klodt
3- Morskaya
4- Dowager Empress Maria Fyodorovna (1928-1847)،امپراتريس ماريا فيودوروونا (پرنسس داگمارِ دانمارک)، همسر تزار آلکساندر سوم.
5- Anatoly Lunacharsky(1933-1875)، منتقد و نمايشنامهنويس مارکسيست. او نخستين کميسر آموزش و پرورش اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي بود.
6- Preobrazhensky Grenadiers
7- عروس امپراتريس ماريا فيودوروونا، امپراتريس آلکساندرا (1918-1872)، همسر تزار نيکلاي دوم.
8- Grand Duke Mikhail Alexandrovich (1918 -1878)، برادر تزار نيکلاي دوم.
9- .Nikolayevsky
داد ميزنم بازم مثل دفعههاي قبل و ميدونم كه تو هم لذت طنين فرياد در تاريكخانه شنوايي خودت رو دوست داري،پس بازم داد ميزنم!ميدونم كه عاشق آب آناناس سن ايچي ولي اين چيزها توي اين دنيا گير نمياد.اينجا برزخه...ميدونستي؟!و من كيم؟سوال خوبيه ميتوني خالق صدام كني عزيز دلم،بنده ناتوان بيچيز احمق و خرفت من كه هنوز يك دريچه از دريچههاي علم من رو هم نتونستي به روي خودت باز كني،اين پل رو ميبيني اسمش پل صراطه،اگه از روي اين پل رد شي ميرسي به بهشت.خوب حالا ميخوام كارنامتو بدم دستت،حاضري مخلوق له شده من؟!چرا با تته پته ميگي بله،محكم بگو،مگر من به تو لطف نكردم و مادرتو بهت ندادم كه بهت شير بده؟!مگه من آسمانها و زمين رو براي توي بيشعور نيافريدم كه شكرگذاري منو بكني؟پس مادرت به عزات بشينه بلندتر حرف بزن!خوب ببينم تو نماز خوندي؟!...چي؟!نخوندي!پس به چه دردي ميخوري اگر شكر نكردي؟!روزه گرفتي؟!...بازم خير،پس من توي بي مقدارو براي چي آفريدم؟!خسته شدم...
یه روزی یه آدمی رفت پیش دکتر.
دکتر معاینه کرد و متوجه شد که فرد افسردگی شدید دارد.
به او گفت: باید کمی شادتر زندگی کنید. بیشتر بخندید.
پیشنهاد میکنم به دیدن برنامه گریمالدی دلقلک بروید تا حالتان کمی بهتر شود.
مرد نگاه خستهاش را به دکتر دوخت و گفت:
آقای دکتر، من خود گریمالدی هستم.

نزدیکترین به من سالهاست که در دوردستهاست
من اینجا
ما اینجا
و اما
دور و دورتر
زبان هم را نمیفهمیم
مشکل از زبان هم نیست
گوشهامان عادت شنیدن را سالهاست به باد سپردهاند
پ.ن: شعری نوشته بودم، به دلم نشسته بود. برق رفت. همیشه جنس اتفاقات با هم جوره. بدیش اینه که برای ماها فقط بدش وجود داره.
پ.ن: بدجوری به دل میشینه
I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you