تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 
يا علي...فرياد مي‌زنم.نمي‌دانم در كدامين چاه، در كنار كدام مدينه! آري من با چراغي پي انسان نمي‌گردم، گرد چاهي مي‌گردم. چاهي به تنهايي بطري مشروب مانده روي ميز، به تنهايي ماه، تنهايي باد برعلفزار، تنهايي "شب هارلم". روز براي ما به هيئت توپ درخشنده‌اي درآمد از نور، تا با آن بازي كنيم. بازي كرديم، شايد به بهترين گونه‌اي كه بلد بوديم... در آغوش يكديگر پرتش مي‌كرديم، به خاطر زيباترين درآغوش گرفتن‌ها... گردم هيچ نيست...غروب. در اين شب پاييزي سرشار از كلمات توام، كلماتي جاودانه زمان‌وار، ماده ‌وار. كلماتي سنگين همچون دست، كلماتي درخشان چونان آواي بي‌طنين مرگ. كجا مي‌روي زندانبان زيبا، با اين كليد آغشته به خون؟! ناقوس خالي، پرندگان مرده، در خانه‌اي كه همه ساعت نه در خوابند. خالي فضايي به وسعت هر تيك زمان.در برابر مردي كه آواز مي‌خواند تا ترس سكوت شبش را در هم بشكند، وه، كه جز تنش هيچ فرو نمي‌ريزد... آه اي دختران اورشليم... ستاره با خونش،در هوس پروردن لاله‌ايست بر اين زمين سرد... از حاصل عمر چيست در دستم؟هيچ...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط آرمان  | 
هواي برگشتنم بود، اگه بال و پري داشتم...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |