تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

و ما چه سخت و سهمگين،

                              با خستگي در سرانگشتانمان

                                                                به دو سالگي رسيديم،بي نوايي...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
هواي برگشتنم بود، اگه بال و پري داشتم...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                     تو بخوان نغمه ناخوانده من،

                                                                   ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

 Student committe of

human rights reporters

 

 

شب شعر پاسداشت مقاومت احمد باطبی و سایر زندانیان سیاسی عصر امروز با حضور پدر احمد باطبی ، فعالان سیاسی ، دانشجویی ، روشنفکران و اعضای کانون نویسندگان ایران در محل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) برگزار گردید.

متن زیر گزارشی است که از سوی "کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر" در مراسم خوانده شد .

احمد باطبی در سال 1378 و در پی وقایع کوی دانشگاه تهران به دلیل بلند نمودن یک پیراهن خونین بازداشت شد و مدت 17 ماه را در بازداشتگاههایی مانند توحید، 325 سپاه و 209 زندان اوین در سلول انفرادی به سر برد و سپس به اتهام اقدام علیه امنیت ملی به اعدام محکوم شد. حکمی که با دو درجه عفو از سوی رهبری به 15 سال زندان کاهش یافت. وی تاکنون قریب به 8 سال از مدت محکومیت خود را پشت سر گذاشته است.

در طی این مدت حقوق شهروندی و قانونی وی به تعدد نادیده گرفته شده است که از جمله این موارد میتوان به نکات زیر اشاره کرد:

احمد باطبی از زمان بازداشت به دفعات مورد شکنجه جسمی و روحی قرار گرفته است. در نامه ی وی خطاب به رئیس قوه قضائیه که در اسفند 79 در روزنامه های ایران به چاپ رسید او اشاره کرده که "مامورین دستهای او را به لوله های آب ساختمان بسته و با چکمه های نظامی سر و ناحیه شکم وی را زیر ضرب گرفته اند و سرش را در فاضلاب پر از مدفوعی فرو برده و تا زمانی که قادر به حبس نفس خود بوده در آن حالت نگاه داشته اند." در حالی که به موجب ماده 5 اعلامیه جهانی حقوق بشر، بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی، کنوانسیون بین المللی منع شکنجه و اصل 38 قانون اساسی ایران، " هر گونه شکنجه برای گرفتن اعتراف از متهم ممنوع است"

 

عدم برخورداری از حق محاکمه عادلانه:

بند 3 ماده 14 میثاق بین المللی حقوق مدنی- سیاسی و اصل 35 قانون اساسی تصریح میکنند که "درهمه دادگاهها، طرفین محق اند برای خود وکیل انتخاب نمایند" و بر طبق بند 1 ماده 11 میثاق،" هر کس حق دارد به دادخواهی او منصفانه و علنی در یک دادگاه صالح، مستقل و بی طرف طبق قانون رسیدگی شود."

همچنین اصل 168 قانون اساسی مقرر میدارد که "رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنی و با حضور هیات منصفه صورت میگیرد." در حالی که احمد باطبی در محاکمه اولیه از کلیه موارد فوق محروم بوده و دادگاه مربوطه به هیچ عنوان تناسب جرم و مجازات را در صدور رأی در نظر نگرفته است.

 

باطبی در تاریخ 7 مرداد ماه امسال در حالی که در مرخصی به سر میبرد، با اتهام " زندانی فراری" توسط وزارت اطلاعات دستگیر و مجددا به بند 209 زندان اوین منتقل شد و بیش از 4 ماه را در سلول انفرادی به سر برد که در طی این مدت تحت بازجویی مداوم و فشار فزاینده روحی قرار گرفت. در حالی که این سوال مطرح میشود، در صورتی که اتهام وی منحصر به فرار از زندان بوده و قصدی برای  پرونده سازی مجدد علیه وی نبوده، علت اینکه پس از 8 سال مجددا مورد بازجویی قرار گرفته و در بازداشت موقت نگهداری شده، چه بوده است؟

علاوه بر این، عدم عودت دو وثیقه 120 و 300 میلیون تومانی که برای مرخصی وی گرو گذاشته شده، از سوی دادگاه انقلاب مشخص نیست.

برمبنای گزارشی که در تاریخ 15 مرداد ماه امسال، 9 روز پس از دستگیری و اعتصاب غذای همزمان باطبی، از سوی دکتر حسام فیروزی پزشک معالج او منتشر شد:

به دلیل بیرون زدگی دیسکهای کمر که در اثر ضربه از سوی مامورین ایجاد گردیده، نیاز به فیزیوتراپی دائم، دارودرمانی و بررسی بیشتر جهت انجام عمل جراحی وجود دارد و در صورت عدم درمان منجر به فلج کامل اندام تحتانی میگردد.

 بالا بودن میزان کلسترول، اسید اوریک، و تری گلیسیرید، در صورت عدم درمان باعث تأثیرات غیر قابل برگشت بر روی کبد، کلیه و قلب میگردد.

به دلیل مشکلات عصبی و سوء تغذیه دچار مشکلات گوارشی از جمله زخم اثنی عشر و زخم معده گردیده است. وی در زندان چندین مرتبه به عفونت ادراری و کلیوی دچار شده و به دلیل عدم رسیدگی و درمان مناسب، این بیماریها مزمن شده است.

بر طبق نظریه پزشکی موجود در پرونده، احمد باطبی به دلیل افسردگی تحمل حبس ممتد بدون مرخصی را ندارد. وی در هفته ی گذشته به دلیل حمله عصبی و تشنج در پی فشاهای روحی وارده به بیمارستان شهدای تجریش انتقال یافت اما بدون به انجام رسیدن معالجات، مجددا به زندان اوین بازگردانده شد.

گزارش پزشک معالج دال بر این است که یکی از نیم کره های مغز وی ملتهب و متورم شده و علائمی از افسردگی نیز در او دیده میشود.

با توجه به وضعیت جسمی احمد باطبی مطابق اصل 291 قانون دادرسی جنایی ایران، میبایستی دادگاه دستور دسترسی زندانی به معالجات پزشکی خارج از زندان را صادر کند.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، نگرانی فزاینده خود را نسبت به شرایط بحرانی و نابسامان احمد باطبی اعلام میکند و خواهان توجه جدی و هر چه بیشتر، نسبت به وضعیت این دانشجوی زندانی میباشد.

 

ای که دستت میرسد، کاری بکن                                     پیش از آن کز تو ناید هیچ کار

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر گزارش داد:

بر  اساس گزارشات رسیده از شهر زنجان اسامی سایر افراد بازداشت شده به شرح زیر است:

۱. داوود نعمتی

۲. یوسف محمدی

۳. محسن رفیعی

۴. تلناز نعمتی

اسامی سایر بازداشت‌شدگان به نقل از اطلاعیه قبلی:

۵. سعید متین پور

۶. علیرضا متین پور

۷. حسین رحمتی

۸. علی رحمتی

۹. ناصررحمتی

۱۰. مرتضی مرادی

۱۱. امیر نصیری

۱۲. محمد محمدی

۱۳.  آیدین برادران مقدم

۱۴. کریم جلیلی

۱۵. رحمت الله بیات تبار

۱۶. ایرج محمدی

۱۷. محمد مهاجری

۱۸. جلیل غنی لو

این افراد به همراه ۱۴ نفر دیگر در پی تجمعی که امروز ۲ اسفند مصادف با ۲۱فوریه (روز جهانی زبان مادری) در شهرهای زنجان، ارومیه، تبریز و اردبیل برگزار شد، به وسیله نیروهای امنیتی بازداشت و به زندان زنجان منتقل شده‌اند.

قابل ذکر است که کلیه افراد بازداشت شده به شدت مورد ضرب وشتم، توهین و فحاشی قرار گرفته‌اند و بر اساس تمامی گزارشات ضرب و شتم افراد بازداشت شده در زندان نیز ادامه داشته است.

در مراغه ، نقده، قم و اردبیل هم درگیری‌های بسیار بین برگزارکنندگان مراسم روز جهانی زبان مادری و نیروهای امنیتی رخ داده که از آن میان می‌توان به بازداشت حسن اسدی در اردبیل اشاره کرد.
 
اخبار تکمیلی متعاقباْ ارسال خواهد شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


احمد عزیز


گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی
باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است . برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست


اندکی صبر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

آهاي مرگ ، دمي كه نقاب دهشتناكت را بر كشي، بس دلپذيري مرگ...بسي دلپذير

 

قدمم از قدم نمي‌رود، انگار همه دهان باز كرده‌اند مرا مي‌نگرند...

بس دلپذيري مرگ...

 

هوا، مي‌گويند سرد است، تنم اما كرخت، در نمي‌يابد گذر كسل كننده اطرافش را، بس دلپذيري مرگ...

 

 

نواي موسيقي در جانم، به كدامين سو مي‌خواندم، بس دلپذيري مرگ...

 

تنها، ميان مردمان، جماعت ديگر دل بريده‌ام از آن، بس دلپذيري مرگ...

 

بسي دلپذير آن دم كه نقاب بر مي‌كشي...

به آغوشت مي‌شتابم...تنها....

بس دلپذيري مرگ...!

 

پ.ن:

 

حسین : .. با مسعود وایسادن جلوی هم ٬ مسعود می گه مطمئنی ٬ می گه آره ٬ رگ گردنشو می گیره و می شماره .. بیهوش می شه ٬ می ترسیم ٬ فرهاد می زنه تو صورتش ٬ حشی ٬ حشمت ! یه هو بیدار می شه ٬ حالش عجیبه ٬ گریه می کنه ٬ بلند بلند ٬ می پرسیم چی دیده .. بابام نبود ٬ خواهرم گریه می کرد ٬ همه گریه می کردن ...

 

هومن:

«دسته‌ي ِ کاغذ بر ميز در نخستين نگاه ِ آفتاب. کتابي مبهم و سيگاري خاکسترشده کنار
ِ فنجان ِ چاي ِ از يادرفته. بحثي ممنوع در ذهن.»

این را پای یکی از نوشته هایم نوشته بود. دوستش داشتم.

وقتی باورم می شود، بغضم را فرو می دهم، سرد و تلخ است. آرام گریه می کنم... امیدوارم آرام شده باشی رفیق...

آرمان :

مثل زهری که چکیده از شب ظظلمانی شهر مثل اندوه تو مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد

تلخ ماندم ، تلخ


مثل عصری غمگین که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم و زمین را توپ گردان پرت کردم به دل ظلمت


تلخ ماندم ، تلخ


دیوار از پنجره سر بیرون کرد از دهانش بوی خون می آمد

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

اين جا شهر مزخرفيه چون من دوست دارم كه مزخرف باشه و فكر نكنم تو بتوني نظرمو عوض كني،همون طور كه دخترايي كه محكم در آغوش دانشجويان حقوق و فلسفه فشرده مي‌شن نميتونن از پسش بر بيان!اولين بار اونو توي خيالم ديدم و اسمشو گذاشتم بانوي سرخ چون تنها لب قرمز رنگش از ميون تصوير مبهم پيدا بود ولي حالا مي‌دونم كه اسمش چيه و مي‌دونم كه مرده نه زن ولي نمي‌خوام هويتشو براتون فاش كنم چون همون‌طور كه خودش ميگه:"آدما بايد منو درك كنند نه من بهشون درك بشم."بانوي سرخ اما منو آرمان صدا مي‌كنه براي اين كه اسمم براش تداعي كننده عشق قديميشه،آرزو،مي‌گه كه دختر خوبي بود ولي حيف كه زود با هم آشنا شده‌بودند.بعضي وقتها توي كافه روبه‌روي من مي‌شينه و سيگار دود مي‌كنه،عادت به دانهيل داره.به منم تعارف مي‌كنه ولي من خيلي وقته كه دستشو رد مي‌كنم.بوي ادكلن گرون قيمتش با سيگار ارزونش ملغمه‌اي درست مي‌كنه كه از مه غليظش فقط همون لبهاي سرخش آشكار مي‌مونه.علاقه زيادي به مردن داره.با اين همه يه بار از مردن خيلي بدش اومده...آرزو.هميشه مي‌گه كاشكي مجبور نبودم باهاش آشنا بشم و منم بهش مي‌گم تقدير اللهي بوده،اين جمله رو هميشه لبخند مرموزي بر گوشه لبش همراهي مي‌كنه.يه بار از بانوي سرخ پرسيدم كه نظرش در مورد من چيه،گفت هيچي، فقط كار!!! منظورشو نفهميدم ولي به روي خودم نيوردم اونم مثل هميشه زل زد توي چشمم و گفت دو روز ديگه بيشتر باقي نمونده،ولي به چي؟يه دفعه كه داشتيم با هم قهوه مي‌خورديم گفت:"آرمان اگه يه روز بري چه احساسي مي‌كني" بعد خيره شد به موجهاي كوچيك توي ليوان، متشكل از قهوه،شير وشكر.من گفتم كجا ولي ديدگان خيرشو برنداشت و زير لب غر و لند كرد منم ادامه ندادم.امروز دو روز از اون وقتي كه دو روز مونده بود گذشته و من مشتاقم كه بدونم چي مي‌شه.حول و حوش ظهر اومد گرفته بود.داد زد كه مي‌خوام ببوسمت.من با تعجب نگاهش كردم و گفتم چرا؟! گفت كار، منم قبول كردم،قبل از اين‌ كه لبمو ببوسه گفت دومين باره كه از مرگ بدم مياد ولي من ديگه چيزي نشنيدم.........

 

**اوریانا فالاچی هم بعد از سالها دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت...به یاد یک مرد!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

امروز  كه داشتم از زور خستگي و بي حوصلگي كانالهاي ماهواره رو يك به يك بررسي مي‌كردم(البته دقت داريد كه به جز كانالهاي منافي عفت عمومي)، به كانال VH1 رسيدم،كانال مذكور داشت برنامه‌اي در مورد خواهران "هيلتون" نشون مي‌داد.(منظور پاريس و نيكي دختران جناب آقاي هيلتون صاحب هتل‌هاي هيلتون است) من شاهد كل اين برنامه بودم.واقعا نكات جالب و آموزنده‌اي داشت،كه از اين سيل عالم‌‌گير معارف من كف دستي براي شما به ارمغان آوردم.خوب اون چيزهايي كه من دقت كردم علاوه بر اين‌كه هر كدام  150000000 دلار دارايي نقد دارند و هم‌چنين كلي هتل دور و بر دنيا و كلي هم كاباره و قمار خانه و خلاصه از اين جور چيزا توي لاس وگاس دارند،ذكر اين نكته هم جالبه كه قلاده سگشون مزين به تعدادي الماس تراشخورده مامانيه!هم چنين لباس سگشون هم مطابق با آخرين مده و بدين ترتيب پوشاك سگ اين دو خواهربه اندازه كل دارييه ما مي‌شه!! قبل از اين‌كه زيادي زرد بشه بايد بگم كه پاريس41 عد دساعت داره كه نصفشون "رولكس"اند و ارزونترين ساعتشو موقع توالت رفتن مي‌پوشه.ديگه بسه...راستي چيزي كه رو دلم مونده اينه كه كاشكي لااقل اين نكبتها يه قيافه قابل تحملي داشتند!و دست آخر من بميرم براشون، دارند توي فقر و بدبختي و گرسنگي دست و پا مي‌زنند!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

یک توضیح: مطلب زیر را آرش صادقی نوشته. از آنجایی که خودش وبلاگ نداشت از ما خواست که روی بلاگ بگذاریم.

 

                                                             ******

 

هر وقت که میبینم بچه های خودمان به هم فحش می دهند یاد "سلمانی ها سر همدیگر رو می تراشند" می افتم. اصلا این کار را بی فایده می دانم. اگر آدم از یکی خوشش نمی آید مجبور نیست باهاش سر جوال برود. اما...

(در بخش ادامه مطلب)

پ.ن:

در همین زمینه بخوانید:

رفیق کیوان عزیز تنها یک دلیل برای من بیاور که تو را مارکسیست بدانم! (صادق نوابی)

مارکسیسم رفیق نوابی در فاز فکاهی یا در دامن هارترین لیبرال (کیوان امیری الیاسی)

دریغ از بحثی که گشوده نشد (صادق نوابی)

بحثی که باید گشوده شود!  (کیوان امیری الیاسی)

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست... (آرمان امیری)**

اين حديث مهر و كين مرد و نامرد است... (شروین قلیزاده)


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

ساعت 6 صبح 13 مرداد 85 ميدان هفت تير

قرار ساعت 6:30 است و من از بيكاري دارم قدم مي­زنم. بچه­هاي جبهه متحد دانشجويي آن طرف­تر ايستاده­اند. من فقط كيانوش سنجري را مي­شناسم. چند كيلومتري كه قدم مي­زنم بقيه مي­رسند. مجتبي و علي و سعيد و غيره. سر و كله­ي تحكيمي­ها هم پيدا مي­شود. 30 نفري مي­شويم. عده اي از دوستان اكبر و بقيه هم رفقاي بعد از مرگش. آن طرف يكي از رفقاي اطلاعاتي ايستاده با موبايلش و گزارش­هايي كه مي فرستد. سوار مي شويم و حركت. مقصد روستايي است در 50 كيلومتري آن طرف آمل. آنجا كه پيكر پاك اكبر آرميده. جدا از هياهوي اصلاحات، به دور از بشر و حقوقش، فارغ از وسوسه ي بودن. ما هم مي رويم. فقط همين. نامه هم ننوشته­ايم كه از ايران بايد صدايي ديگر شنيد. بعد از مرگ سهراب نامه كه هيچ نوشدارو هم به درد گذاشتن در كوزه مي خورد و زان پس نوشيدن آبش.

مجتبي دو ماهي است كه به مرخصي آمده. منتهي به آزادي. زندانش دو روز پيش تمام شده. مي­گويد: ديگر طاقت زندان ندارم. ما و جبهه متحد و سعيد تو اين ميني­بوس و تحكيمي­ها توي آن يكي. باب خنده و شوخي و ..شعر هم باز است. راه هم دراز است و قلندر بيكار. بين راه يكي از آن طرف مي­آيد سعيد را مي­برد. هر بار كه راننده توقف مي كند ملت مي ريزند پايين. همه سيگار مي­كشند، من آه. سه ساعتي يا بيش گذشته. در توقف­گاهي من هم مي روم آن طرف. 50 كيلومتري مانده به آمل. پليس راه جاده را بسته. ميني­بوسها را به حياط پاسگاه هدايت مي­كنند. در را هم پشت سرمان قفل مي­كنند. اينجا بجز قرمه­سبزي ليبراليسم بوهاي ديگري هم مي­آيد. يك دوست عزيز اطلاعاتي هم مي آيد و موبايل­ها را جمع مي كند. راننده­ها را با مداركشان پياده مي كنند و بالاخره اصل­كاريشان مي آيد بالا: ما حكم قضايي داريم.(كه دروغ مي گفت و هر چه گفتيم چيزي نشان نداد) آملي در كار نيست. تا ساعت 3 مهمان ما هستيد بعدش برمي­گرديد تهران. يكي از بچه­ها رفته پايين اعتراض كند كه يكي از ميزبان­ها ميبردش و مشتي مهمانش مي كند. اساسي­ترين سوالي كه به ذهن من مي­رسد اين است كه امكانش هست از سرويس بهداشتي استفاده كنيم؟

 پياده مي شويم و چندتايي ميروند با ميزبان اصلي صحبت كنند. يك جر و بحث بيهوده. معلوم مي شود موبايل­ها را هم شنود كرده اند تا رد ما را بگيرند. گير منكراتي هم داده­اند. ما كه با اپوزيسيون تماسي نداشته­ايم. با در و دولكمان صحبت كرده­ايم و حرفي هم از براندازي نبوده. بيشتر صحبت دلم تنگه و عزيز دلمي و ميميرم برات و اينها بوده. ميزبان مي گويد: تك به تك برويم و مشخصاتمان را بنويسيم. يك ساعتي مي شود كه توي حياط ايستاده­ايم. زاويه تابش آفتاب با ملاج بچه­ها حول و حوش 90 درجه است. لاريب فيه. صحبت ناهار مي شود كه گويا آن را هم مي دهند. احتمالاً اينجا اگر درخواست رفراندوم هم بكنيم موافقت مي شود. مي روم دستشويي و اعتراضم را به شكل مدني بيان مي­كنم. بعد هم سيگار و عده اي هم توپ پيدا مي­كنند آن طرف­تر هپ بازي مي كنند و آن دوست كتك خورده ما همچنان شاكيست. هر چه مي گوييم فايده ندارد به خرجش نمي رود. مدام مي گويد: اينها مي خواهند وزن ما را بسنجند. من فكر مي كردم وزن را با ترازو مي سنجند. نگو با بازداشت هم مي­سنجند. يكي از همبندي­هاي سابق اكبر بيتابي مي كند. شكايت مي كند كه: چرا همه چيز را به شوخي مي گيريد. شما كه رنج اكبر را نديديد. كجايي اكبر كه ببيني حتي نمي­گذارند بياييم سر خاكت. كسي هم عين خيالش نيست. چشم شيوا و يكي دو نفر ديگر نم شد و سكوتي كه به همه سرايت كرد. كيانوش سنجري دلداريش داد و توي ميني بوس نشستيم. شعر خواندند:

محمد صادقی:

 

اين كبوتران را كه طعمه­ي قفس كردند

جرمشان پريدن نيست

آسمان هوس كردند

ما كسان نفسها را

با قلم، قلم كرديم

ناكسان قلم­ها را

ميله ي قفس كردند

 

 و سكوت. كيانوش كه هشت ماهي با اكبر همبند بود از خاطراتش گفت. از اينكه برخلاف بقيه در بند اين نبوده كه اسمش سر زبان­ها باشد. محسن همبند بيتاب اكبر از بازداشتش گفت. از شكنجه­ها و كابل­هايي كه در بازداشت­گاه توحيد بر او رفته بود. زندان كميته مشترك ضد خرابكاري(ساواك) كه امروزه هم كاربردي مشابه دارد. از رنجي كه اكبر از ديسك كمر ميبرد. از دو هواكش بزرگي كه شبانه روز در سلولش روشن بود و صدايش به ناراحتي عصبي منجر شده بود. از نوشته­هايي كه دور بر تختش بود و معلوم شد كه خاطراتش بوده از دوران سياه شكنجه. اكبر سال 84 به مرخصي  استعلاجي آمد. در همان دوره خاطراتش به كمك خواهرش در آمريكا به چاپ رسيد. اكبر چون مددكاري خوانده بود به دانشجوهاي زيادي كمك  كرده بود. و ديگر اينكه لحن آب و زمين را چه خوب مي­فهميد.

 همه رفته­اند بازجويي. من نفر آخرم. بازجو كه با حفظ سمت معاون دادستاني هم هست سعي دارد نشان بدهد كه جاندار خوبي است. شبيه كامران فيوضات است. يك چاي آبزيپو روي ميز است كه سرد شده. مي گويم فرم را بده خودم پر كنم. بين سؤالات جاي خالي سايز سوتين عمه­ام به چشم مي خورد. اگر نه بقيه كامل است. مهماني عجيبي­ست. من خواستگاري هم بروم نمي پرسند با عروس چه نسبتي داريد. حالا اين به من گير داده : براي چي آمدي؟ چند دختر و پسر تو ميني بوس بود؟ كندي را كي كشت؟..

پرسيده دخترها را مي شناسي؟ گفتم: نه. ميگه خوب باهاشان چه نسبتي داري؟! اين دخترهايي كه با شما آمده اند با اجازه پدر مادرشان آمده اند يا نه؟

خيلي دوست داشتم به هيكلش اعتراض مدني كنم ولي...

ناهار را مي آورند. محسن گفت: نان جلادان اكبر را نمي خورم.  كمي كه خواهش كرديم رفت پايين و كمي بعد آمد و گفت خوردم. شك نداشتم كه لب نزده.

ساعت 3 شده. اطلاعاتي­ها رفته­اند و يك سروان شكم گنده مانده. موبايل­ها را كرده توي پلاستيك. مي­گويد برويد بين راه موبايل­ها را مي­دهم. يار دبستاني مي­خوانيم و از پاسگاه مي­زنيم بيرون. خودش با موبايل­ها مي­رود توي ميني­بوس جلويي و يك الگانس پليس هم از پشت سر اسكورتمان مي­كند. نزديكي­هاي تهران موبايل­ها را مي­دهد و به سلامت.

 

گزارش کمیته از بازداشت دیروز

 

پ.ن: ديروز صبح از حراست دانشگاه زنگ زدند و مارو خواستند. ما كف بريده شديم كه چقدر اينها آپ تو ديتند. نگو نامه آمده كه فلاني 11 اديبهشت فلان جا دستگير شده. مردك حراستي از من پرسيد: چند من دل خوش مي خواهي؟ من به او گفتم: خربزه سيري چند؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

۱. اینکه جهت بقای شویدهای سرم رفتم دکتر. جدا از اینکه بهم گفت که معمولاْ در مواردی که اگزمای حاد کف‌دار مزمن وجود دارد، احتمال HIV می‌دیم، به طور اکید مارو از مصزف سیگار و الکل هم منع کرد. متاسفانه  من روم نشد که بگم دکتر جان این موهارو دونه دونه بکن ولی اینو نخواه از من. در نتیجه من‌بعد ما به سلامتی شما سن‌ایچ آلبالو می‌نوشیم(نوش) و غم خلق هم زیاده آزارمان داد به جای وینستون عقابی نقاشی میکشیم، اونم سوپر اکس پست سورئال مدرن.

۲. آرمان جون تشریف برده کرمان، کنگر مصرف نموده و لنگر بیانداخته. از آن یار پریچهره که موجب تلپ شدن ایشون درکرمان گشته اطلاع چندانی در دست نیست.(والا ما ۵ روزه رفتیم و برگشتیم) از آنجا که آرمانی مارو به کتف چپش هم نمیگیره فلذا ما هم عاجزانه از ایشون خواهشمندیم که بیا بابا، این کشته مرده‌هات کشتن مارو. در همین زمینه... و ...و.... گفتن که دلشون واست شده اندازه کانال سوئز. ... گفته تپلی من کجایی؟ ... و .... گفتن که چت بی تو هرگز، ای بی‌وفا تنها چرا؟ ... گفته که خیال کردی ولت می‌کنم؟ بیا واسه بچه شناسنامه بگیر. ... و .... و هم سلام رسوندن، فدای تو.(حال کردی یه جوری نوشتم که هیشکی نفهمه اینا دخترن)

 

۵.و اما این آقایی که عکسشو اون بالا مشاهده می‌کنید. ایشون از اعضای کمیته اعراب آرژانتینه و این عکس در تظاهراتی که علیه حملات اسرائیل به لبنان  در بوئنس‌آیرس انجام شده گرفته شده.(زین پس عکس امام رو علاوه بر در و دیوار شهرها و ۵۰۰ تومانی و .. میتونید بر روی کتف جهانیان هم مشاهده کنید)


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

سوال اين كه خدا هست يا نيست؟!و فرشته مرگ كه سر كشتن يا زنده نگاه داشتن تو دست به بازي شطرنج با تو مي زند. و تو مي خواهي با يك حركت تركيبي توسط اسب وفيل او را مات كني ولي مگر مي شود زندگي را مات كرد؟! روز به شب مي رسد و شب به روز مي رسد، صداي اس ام اس ها و فرياد تكراري آهنگ هاي ضبط شده. دختركي كه مي گويد دوستت دارم و تني كه تو متنفري از آن، از عطرش و گرماي احمقانه اش.الكل كه در رگهايت جاري مي شود.شراب مرد افكن مي خواهد بلندت كند و چنانت به گرز گران به زمينت بكوبد كه دردت را فراموش كني ولي تنها باعث تهوع تو ميشود.تهوع و رنگ زرد تيره اش هميشه رو به رويت.آهاي آينه كه تصويرم را منعكس مي كني، با تو نيستم احمق، با اون عكس دو بعدي مسخره دارم زر مي زنم. اساتيدي كه به تو با يك لبخند احمقانه مي گن، نمرت شده 17 ،يا با چشماي هيز به دختر كناريت نگاه مي كنند و تو مي دوني كه نمره اون از تو بيشتره.نشستن جلوي مغازه ها و خوردن يك آبميوه خنك در حال كه ميدوني بعدا همشو  خواهي ريخت توي توالت.خريدن يك ماشين و لذت سوار شدنش و چرخيدن در جردن.هاها، فيلم جديدي كه دوستت گرفته و امشب مي خواين ببينين.زنگ تلفن و صداي گرفته مادر كه اوضاع چه طوره.راه رفتن توي شهر با يه نخ سيگار از بين ماشينهايي كه برات مدام بوق مي زنند.    فحش بلندي كه به يك راننده نثار مي شه و پسرك كه از ماشين پياده مي شود براي زدن تو، ولي مي بيند كه مجموع تو 8 برابر اوست.آپديت كردن وبلاگ براي اين كه روزي 100 نفر اونو بخونند. عشقت...كه يك شب در آغوش ديگري مي بينيش و لذت كشتنش.لذت دزديدن داستان زيباي يك احمق     و چاپ اون به نام خود.شركت در يك جلسه احمقانه براي تصميم گيري در يك مورد احمقانه.گله باد از اين ور اون ور رفتن هر روزه.شيپوري كه ميليونها سال در دست فرشته مربوطه بوده است ولي هنوز در آن كسي ندميده.و فشار فوت خدا كه وارد بدنت مي شود تا روح داشته باشي و شروع به خوردن و ريدن بكني!تق تق در...ببخشيد منزل آقاي فلاني؟ نه خانم برو بميرررر.تلق...شاتر دوربين باز و بسته شد و اين صحنه براي هميشه بر روي يك فيلم آگفا با آ‌س‌آ 100 ضبط شد ولي كو احمقي كه اينو برات ظاهر كنه ودر عرض 17 دقيقه چاپش كنه.و دوست احمقت كه فكر مي كنه توي اون يكي حذب خبريه كه تو اين يكي نيست و دوست داره يه روز به يه جايي برسه.اوه، آدامس بدون قند اوربيت كه هرزگاهي لذت بي پاياني رو بهت مي ده.ولي هيچ كدوم به پاي منظره عميق زير پاهات نمي رسه...مورچه اي كه 30 برابر وزن خودشو بلند كرده و اونو مي بره به خونش و زني كه خيلي ابلهانه اونو له مي كنه و ديدن دست و پا زدن مورچه‌اي كه مرگش بي هيچ قانون نيوتوني به اثبات رسيده.وز وز كامپيوتر در نيمه شب و صبح زود.انگشتاني كه با مهارت بر روي كليدها آوار مي شوند و تايپ شدن لغات پشت مونيتور.صداي مشت زدنشون به شيشه مونيتور به گوش مي رسه.شيشه ها هميشه مال روياهان.واقعيت فقط فولاد و كربن رو طلب مي كنه.و من كه ديگه كم كم دارم مي رم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

همه برگ وبهار
در سر انگشتان تست
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سيرآب مي شود

بعد از گذشت قریب به یک ماه و نیم از بازداشت عابد توانچه و یاشار قاجار سرانجام برای این دو قرار وثیقه  ۵۰ میلیون تومانی صادر شد.

 با تامین وثیقه عابد و از ساعت ۹:۳۰ صبح امروز خانواده و دوستانش منتظر آزادی وی بودند. با تجربه‌ای که در موارد قبلی وجود داشت و نظر یکی از بچه‌ها به نظز نمی‌رسید عابد را زودتر از ۷ آزاد کنند.

چند دقیقه‌ای از هفت بیش نگذشته بود که رسیدم مقابل در جنوبی زندان اوین. گویا بچه‌ها برای جلوگیری از ایجاد حساسیت و اینکه مبادا ماموران به قصد لجبازی آزادی عابد را طول دهند به سمت بالای خیابان حرکت کرده‌اند. سعید* میآید دنبالم،جلوی در. سوار می‌شوم و می‌رویم سمت بقیه.


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 واقعاْ مملکت جالبی داریم.

همان طور که مطلعید ابوی رئیس جمهور محبوب جناب احمدی‌نژاد چندی پیش فوت کرد.

اینجا  و از قول خبرگزاری مهر یک مصاحبه با دکتر احمدی نژاد وجود داره که در قسمتی از اون احمدی‌نژاد در مورد به این نکته اشاره می‌کنه که:"رییس جمهور منتخب ملت گفت که پدرش آهنگری داشت و برای او بسیار زحمت کشید تا در رشته مهندسی عمران وارد دانشگاه علم و صنعت شود و کارشناسی ارشد مهندسی عمران، راه و ترابری و دکترای عمران، راه و برنامه ریزی حمل و نقل را کسب نماید، اما پدر در سال 72 بر اثر حادثه تصادف فوت کرده است."

جمله و در واقع گاف آخر مدتیست از روی سایت برداشته شده، اما متاسفانه مسئولین خبرگزاری به Cache Google دسترسی نداشته‌اند.

این مصاحبه مربوط به قبل از انتخابات است و حال اینکه رئیس‌جمهور با اظهار این نکته چه منظوری داشته و اینکه یک آدم معمولی چند تا پدر داره الله اعلم.

لینک فعلی مصاحبه در خبرگزاری مهر

لینک ذخیره شده توسط گوگل برای اطمینان می‌توانید خودتان آدرس مهر را در گوگل فارسی یا انگلیسی جستجو کنید.

کشف بزرگ:سرانجام راز دوپدره بودن رئیس‌جمهور کشف شد. قضیه از این قراره که این آقایی که اخیراْ عمرش رو داد به من و شما، شوهر مامان احمدی‌نژاد بوده. (ناپدری رئیس‌جمهوری)

به عبارت بعد از فوت پدر در سال ۷۲ مامان آقا محمود مجدداْ ازدواج نموده.

با تشکر ویژه از شهید گمنام عزیز که لطف کرد و اطلاعات مربوط به پاسخ این سوال رو برای ما فراهم کرد.

پ.ن.۱:این قضیه به هیچ وجه جنبه‌ی شوخی و مزاح نداره. اطلاعات تکمیلی رو از خبرنگارهای پارلمانی گرفتیم و کاملا موثقه.

پ.ن.۲: ما به هیچ وجه نگفتیم که مادر این آقا کار بدی کرده.(بنده خدا کلی هم اهل دل بوده) ایراد اصلی ما به خبرگزاری مهر وارده که چرا رسانه‌ی دولت مهرورزی باید این خبر رو سانسور کنه؟ واقعاْ چرا؟

پ.ن.۳: سوال(فی‌الواقع معما):اگر دو برادر بخواهند زنهاى همديگر برايشان محرم شوند به چه سببى‏مى‏توانند محرم شوند؟ آیت‌الله العظمی سید محمد صادق روحانی به شما پاسخ می‌دهد.

پ.ن.۴:داستان داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل را هم بخوانید.

پ.ن.۵: کم‌کم به یک نشریه زرد تبدیل می‌شویم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

بعد از كلي وقت، گلي بهم زنگ زد وگفت كه آرش دلم برات خيلي تنگ شده.يه جا قرار بگذار همديگرو ببينيم.يه خورده فكر كردم و گفتم امشب بيا اينجا!جيغ كوتاهي كشيد و گفت باشه پس شب ساعت نه  مي بينمت.توي خونه خالي نشستم.سيگار و آبجو كنارمه ولي رغبتي به هيچ كدومشون ندارم.به گلي فكر مي كنم،به موهاي بلندش، به تنش و به چشم هاي نافذش.دوره مي كنم ولي به هيچ جا نمي رسم.خسته ام، دراز مي كشم.بازم فكر مي كنم.داره حالم از فكر كردن به هم مي خوره.ساعت ديواري، زمان نه  لعنتي رو نشون     مي ده.زنگ در خورد.گلي اومد بالا.دستهامو گرفت.بوسيدمش.در آغوش هم بوديم.لذت بوسيدن، صداي ناله ها، عشق بازي، هوس، مخلوطشون، بوي تند عرق تن، دود سيگار، طعم گس شراب، چشم هاي خمار، تن لطيف، بوسه هاي پياپي، دوباره ناله ها، خستگي، يك لحظه، يك فكر، برق چاقو، چشم هاي هراسان، نگاه ديوانه، خون پاشيده بر همه جا، تن سرد گلي برهنه بر روي تخت و قطره اشكم مانده بر روي لبهايش...خيس عرق از جام پا مي شم...لعنتي خواب بود...تلفونو بر مي دارم...الو گلي عزيزم امشب نيا...موسيقي مقطع انتهاي پيام تلفن...

 

 

 

 

 

 

************************************************

 

پ.ن:معرفی عاملان سرکوب تجمع ۲۲خرداد میدان هفت تیر

(جداْ کار جالبی کرده)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

پیش درآمدی بر داستان چیز

این گفتار تنها گریزی است برای یافتن پاسخ این پرسش  که در متن یک واژه چه می‌توان یافت؟ همان گونه که امروزه در احاطه‌ی مجموعه‌ای از مقررات، قراردادها و تلاش می‌کنیم تا در جنون روابط بینابینی روزنه‌ای برای گریز از ساختار مطلوب موجود بیابیم. بیخیال

بیایید فرض کنیم واژه‌ها جور دیگر می‌بود. آدامس را یک امپریالیست درست کرد به اسم آدامز و این نام را به مخلوق  خود منتقل کرد.

یک جابجایی کوچک: فرض کنیم واژه‌ی دست هرگز وجود نداشت و به جای آن از واژه‌ی فخیمه‌ی چیز استفاده می‌شد.

بررسی می‌کنیم:

دانستنیها: چیز یکی از اعضای مهم بدن انسان‌هاست. انسان‌ها با چیزشان اشیا را از زمین بلند می‌کنند. خیلی‌ها با چیزشان غذا می‌خورند. بعضی چیزها مو دارند و برخی بی‌مو هستند، ولی کف چیز مو ندارد. اکثر خانمها و بعضی آقایان برای اینکه چیزشان تمیز و خوشگل بماند به آن لاک و کرم می‌مالند.

توصیه پدرانه: هیچ وقت چیزتان را توی سوراخ نکنید، ممکن است جانوری نوک چیزتان را گاز بگیرد. پسرم چیزت را توی دماغت نکن، زشته.

اصل علمی: یک چیز صدا ندارد.

مقدمه انشا: سپاس کسی را که قلم را در چیزم نهاد تا تفت بدهم.

رشد و بالندگی- کلاس درس: هر کسی جواب این سوال رو می‌دونه چیزش رو ببره بالا.

تاریخ: اردشیر درازچیز به هندوستان لشگرکشی کرد و چیز اجانب را کوتاه کرد.۱

بهداشت فردی: همیشه قبل از غذا چیزتان را با آب و صابون بشویید.

هر کی به گل چیز بزنه                          شهرداری بیلش می‌زنه

وطن‌پرستی: چیز به چیز هم دهیم به مهر             میهن خویش را کنیم آباد

وعده‌های یک کاندیدا: چیزهایتان را به من بدهید. ما با هم فردا را به گه خواهیم کشید.

خبر فوری2: رئیس‌جمهور محبوب پروفسور ... نژاد لحظاتی پیش وارد دارقوز آباد سفلی شد. میلیون‌ها تن در حالی که چیزهایشان را برای وی تکان می‌دادند، از وی استقبال کردند. وی پس از ورود چیز مقامات محلی را به گرمی فشرد.

ادب آداب دارد: بعد از غذا از لیسیدن چیزتان خودداری کنید.

داستان کوتاه: عادت داشتم سر کلاس بهش زل بزنم. تنها می‌نشست. چیزشو می‌گذاشت زیر چانه‌اش و به فکر فرو می‌رفت. همیشه منو با چشای یخیش برانداز می‌کرد. اون روز وقتی تو اتوبوس دیدمش یه کم خودمو باختم. سلام کردم، لبخند زد. به خودم جرأت دادم. چیزمو گرفتم به میله و جلو رفتم. چیزشو به سمتم دراز کرد. با چیزم چیزشو گرفتم و فشار دادم. از خجالت زیاد چیزش خیس شد. غرق صحبت بودیم. جمعیت می‌خواست عبور کنه. چیزمو گذاشتم پشتش  آروم فشار دادم تا رفت کنار و راه باز شد.

روز بعد قرار داشتیم. رفتیم و توی تریا نشستیم. چیزشو گذاشت روی میز. منم چیزمو از جیبم درآوردم و گذاشتم روی چیزش. گفت: چیز شما بزرگ و گرمه. منم گفتم: چیز شما کوچیک و نرمه. از تریا اومدیم بیرون. چیزامون تو چیز هم بود، تا اینکه خداحافظی کردیم. در حالی که دور می‌شد‌، ایستادم و چیزمو براش بردم بالا. هوا سرد بود. دورتر که شد چیزمو کردم تو جیبم.

The End

 ۱. در اینجا بین دراز و کوتاه آرایه‌ی تضاد وجود دارد.

۲.Breaking News

پ.ن.۱: چیز همکاریتان را به گرمی می‌فشاریم.

پ.ن.۲: ایده‌ی این مطلب رو خیلی وقت پیش یکی از دوستان داده بود. فقط یه کم پیاز داغشو زیاد کردم، همین.

پ.ن.۳: گرچه مطالب شرم‌آور سایت بازتاب تکراری شده، ولی این اظهارنظر بازتاب رو هم در مورد اکبر گنجی بخونید. به نظر میرسه بازتاب داره سعی می‌کنه از کیهان پیشی بگیره.

پ.ن.۴: بچه‌تر که بودم همیشه با خودم فکر می‌کردم که که سنگدلی چگونه دژخیمان را مجاب می‌کند که آهنین مرد را در شب عروسی به شکنجه‌گاه ببرند. (به یاد سعید سلطانپور)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

این برای من نه تنها یک اندیشه یا فکر است بلکه یکسره تمام زندگیست...

دوباره خيس عرق از خواب پا شد. ‌مثل هميشه تابلوي اون پيرمرد جلوش بود. ‌زل زده بود توي چشمهاش با اون چشمهاي قهوه‌اي و نافذش. از وقتي كه اومده بود توي اين خونه، اون تابلو همين‌جوري با اون قيافه خاك خورده، اونجا به انتظار نشسته‌ بود، حدودا بيست سالي مي‌ شد. خيلي وقتها قصد كرده بود كه تابلو رو جا به جا كنه ولي نمي تونست.  دخترك هنوز در آغوشش به خواب بود. صداي نفس‌هاي شمرده‌اش رو مي شنيد ولي نمي فهميد. آره امروز از اون روزها نبود! خيلي آروم پا شد و رفت توي آشپزخونه. توي يخچال فقط يك موزسياه بود. صداي مخلوط كن بلند شد. يك شير موز خنك آماده بود. تيكه هاي سياه موز رو مي شد به راحتي تشخيص داد. و بعد دود سيگار، خيلي آهسته از لبانش بيرون مي اومد و خودشو به دست مولكولهاي هوا    مي سپرد. اما هرچه مي كرد، از پنجره هاي چفت خانه، گريزي به بيرون نمي يافت. دخترك هنوز خواب بود و تابلو اين بار نگاهش رو به تن اون انداخته بود. پيرمرد خيلي آهسته، ذره ذره، تن دخترك رو دوره مي كرد. از چشمهاي مقواييش خيلي راحت احساس نياز خونده مي شد. صداي تلويزيون بلند شد، "در ادامه مسابقات، امشب تيم آرژانتين با ساحل عاج راس ساعت 22:30 بازي خواهند كرد." تيك تاك ساعات گذر زمان رو فرياد مي زد. او جورابهاشو پوشيد. سوراخ نوك جوراب بدجوري توي ذوق ميزد ولي خوب، كفش مثل هميشه اونو مي پوشوند. نوبت گره كسل كننده كراوات بود. مي خواست بره جلوي آينه كه متوجه نگاه پيرمرد به دخترك شد. انگشتشو محكم زد توي عكس. بعد از بيست سال اون تيكه مقوا، پاره پاره شد. خاكش به خون خواهي عكس به هوا برخاست. عنكبوت قهوه اي رنگ به سرعت از اين صحنه دلخراش فرار كرد. او راست جلوي آينه ايستاد. دخترك از صداي پاره شدن مقوا بيدار شد. او اودكلن آبي رو برداشت. دخترك پا شد. اودكلن رو محكم توي دستش فشار مي داد. دخترك دستهاشو به دور گردنش حلقه كرد و پرسيد امشب كي    بر مي گردي؟! عطر تند اودكلن در فضا پيچيد و صداي مبهمي كه مي گفت هشت. اين بار پيرمرد فقط با چشم چپ به او نگاه كرد. دخترك گفت منتظرم و دوباره خوابيد، بدون اين كه متوجه نگاه پيرمرد شود. او       كفش‌هاشو با سرعت پوشيد. دود سيگار هنوز در تكاپوي فرار از خانه بود. صداي استارت از توي پاركينگ. پيرمرد از اين صدا خيلي بدش مي اومد ولي نه اين بار. با گوشهاي پاره شده‌اش چيزي نمي شنيد. ماشين قرمز رنگ در امتداد خيابان ناپديد شد، با بدرقه نگاه حسرت بار دود سيگار. ليوان شيرموز در ظرفشويي آغوشش را براي چكه هاي آب شير باز كرد. باكتري كوچكي كه پس از اين پا، اون پا كردن از معشوقه اش بوسه اي گزيد و پيرمرد كه يك چشمي مشغول ديد زدن دخترك شد. صداي "تق، تق" در بلند شد و طنين بلند موسيقي:

 

Touch clean with a dirty hand

I touch the clean to the waste

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
امروز ۱۴ ژوئن است...من آن قدر در گرداب این امتحانات و روزمرگیها فرو رفته بودم که فراموش کردم بگویم:"ارنستو تولدت مبارک..."

Viva El Che

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

     همچون گلوگاه پرنده اي،

هيچ كجا ديواري فرو ريخته بر جا نمي ماند.

 

ساليان بسيار نمي بايست

                                   دريافتن را

كه هر ويرانه نشاني از غياب انساني‌ست

كه حضور انسان

                       آباداني‌ست.

 

همچون زخمي

                   همه عمر

                                خونابه چكنده

همچون زخمي

                 همه عمر

                             به دردي خشك تپنده،

به نعره‌اي

              چشم بر جهان گشوده

به نفرتي

              از خود شونده

 

غياب بزرگ چنين بود

سرگذشت ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادي سرودي مي خواند

كوچك

         كوچك تر حتي

                             از گلوگاه يك پرنده!

 

پ.ن: کلیپ چه گوارا را از سایت دنیای ما حتماْ ببینید.

  این مطالب گوهربار انصار حرب الله رو هم در مورد ۲۲ اسفند دانشگاه ما بخونید...

هم چنین نظرات این مرد غیور را...


اين قدر قشنگ بود كه دلم نيومد ازش بگذرم:

 

 

 

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
                                    که مادران سیاه پوش
                                            داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
               سر بر نگرفته اند!

 

ساعت ۴:۵

از دانشگاه حرکت می کنیم به سمت میدان ۷ تیر،  با مترو می رویم. اگر برگشتم مفصل می‌نویسم

فقط یه نکته جالب، عجیب و تا حدودی نگران‌کننده:

۱۰ دقیقه پیش از یه شماره تالیای نامعلوم یه sms برام اومد به این مضمون:ba salam, bedinvasile az shoma davat mishavad bemanzure adaye tozihat dar ertebat ba tajamoe gheyre ghanuni 22khordad 85 rase saate 16 movarekhe 22 khordad 85 be polis amniyat tehran vaghe dar meydan sepah moraje konid, badihi ast dar aurate adame moraje eghdamat ghanuni be amal khaahad amad.

و چند دقیقه بعد یک sms دیگه:zanan iran azadeand be ellat nabodan fazaye monaseb va adam hamahangi tajamo e 3/22 zanan dar 7 tear montafist va bargozar nemishavad in sms ra baraye yaran ersal konid

چیزی که نگران کننده است اینه که این دو تا از دو تا شماره تالیا زده شده که فقط شماره ی آخرشون یک رقم تفاوت داره(پشت سره همه) اولی فقط برای من اومده ولی دومی برای چند تا از فعال های زنان که گوشیشون روشن بوده رفته.

تا بعد... 

تجمع به خشونت کشیده شد

   همان طور که پیش‌بینی می‌شد نيروهاي انتظامي، لباس شخصي‌‌ها و اطلاعات میدان را قرق کرده‌اند.  توی پارک که قرار بود تجمع آنجا برگزار شود پلیس و نیروهای امنیتی موج می‌زند. نکته‌ی جالب توجه حضور چشمگیر پلیس زنان تحت عنوان گشت ارشاد است.  عده‌ای از زنان روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و بی‌توجه به ماموران سرود می‌خوانند. ماموران با تحکم سعی در پراکنده کردن افراد دارند. عده‌ی زیادی وسط میدان کنار در خروجی مترو ایستاده‌اند. نیروهای امنیتی از ساعت ۴:۲۵ میدان را تحت کنترل دارند. ساعت به ۵ نزدیک می‌شود که برخوردها شدت می‌گیرد. پارک را تخلیه می‌کنند. جمعیت به سمت ضلع جنوبی میدان می‌رود و شعار می‌دهد. برخوردها آغاز می‌شود. بهاره هدایت و سمیرا صدری را می‌گیرند. موسوی خوئینی را هم می‌گیرند. در دستگیری اینها خشونت حرف اول را می‌زند. دیگر مردان نیستند که می‌گیرندو می‌زنند. نقش آنان را زنانی به عهده گرفته‌اند که در قساوت و بی‌رحمی دست کمی از آنان ندارند. عاطفه را هم گرفته‌اند. توی یکی از ون‌های اطلاعات می‌بینمش.

 

جالب است این بار تنها اسپری فلفل نیست که می‌سوزاند. اسپری رنگی می‌زنند که پاک نمی‌شود تا راحت‌تر شناسایی کنند و بگیرند. و نیز اسپری فلفل که به هر سو روانه می‌شود، حتی به سمت چشمان کودکی ۸ ساله.

و سرکوب همچنان ادامه دارد. از میان پلیسهای زن یکی در گرفتن همه‌ی فعالان زن مشارکت دارد. هیکل تنومندی دارد و خشونتش مثال زدنی‌ست. باتوم می‌زنند، فحاشی می‌کنند، روی زمین می‌کشند و می‌برند به سمت ماشین‌ها. ساعت به ۶ نزدیک می‌شود و دستگیری‌ها کماکان ادامه دارد.

اطلاعاتی‌ها همه جا هستند. پسری با موهای بلند و کیف سه‌تار بین جمعیت می‌گردد. یه یکی از ماموران که می‌رسد دو تا کد می‌دهد و کد می‌گیرد و باز به راه می‌افتد. بین ماموران چهره‌های آشنا زیاد است. از ماموری که ۸ مارس ما را گرفته تا اونی که چند هفته پیش جلوی کوی مرا تهدید کرد که جای دیگه ببینمت دمار از روزگارت در می‌آورم.

راه می‌افتیم به سمت دفتر تحکیم. هر لحظه خبر از دستگیری افراد جدید می‌رسد. یکی از بچه‌ها از بازداشت‌گاه زنگ زده. بردنشان عشرت‌آباد، بازداشت‌گاه پلیس امنیت. ساعت ۱۱ خبر می‌رسد که تعدادی از دخترها را برده‌اند اوین بند ۲۰۹.

امروز صبح شهلا انتصاری هم بازداشت شد. مردها را هم منتقل کرده‌اند اوین. از جمله موسوی خوئینی را.

از قولی که برای آزادی داده شده هیچ گونه خبری نیست.

پ.ن.۱:علی روزبهانی و وحید میرجلیلی آزاد شدند. عده‌ی دیگری هم همراه این دو آزاد شدند که اسامی‌شان در دست نیست. به نظر می‌رسد که تا ساعاتی دیگر اکثریت قریب به اتفاق بازداشت‌شدگان آزاد خواهند شد.

پ.ن.۲: تعدادی از بچه‌ها با تلفن کارتی اوین به خانواده‌هاشان زنگ زده‌اند.

پ.ن.۳:برای تمامی بازداشت‌شدگان پرونده تشکیل شده.

پ.ن.۴: امین قلعه ای دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان هم آزاد شد.

پ.ن.۵: یه ویدئو از حمله ی پلیس در تجمع دیروز(download )

پ.ن.۶: ۱۱:۱۰ سه‌شنبه ۲۳ خرداد- سمیرا صدری و شهلا انتصاری آزاد شدند. خبر رسیده که مهندس موسوی از پوشیدن لباس و زدن چشم‌بند خودداری کرده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به سلول انفرادی منتقل شده.

لینک‌های دیگر:

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر(اسامی بازداشت شدگان به همراه آخرین اخبار)

گزارش ادوار

عکس های کسوف

ذهن سیال

کیوان

عکسهای صدرا

مجموعه گزارشات مربوط به تجمع / گویا نیوز

گزارش كانون زنان ايران

زنستان

عکس های منصور نصیری

لینک های فواد شمس

لینک های پرستو دوکوهکی

خبر اس ام اس ها در ادوار

علی

شکرپاشی خبرگذاری مهر

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
 

درست نمی‌دونم از کجا شروع شد. از یه کشش بچگانه به وسوسه‌ی غرق شدن یا یک وداع شرمگین با لجن‌های مرداب مسخرگی.

حکایت من و تو به اون برگی می‌مونه که تا وقتی بهاره، تو وزش باد پیچ و تاب می‌خوره و لبخند می‌زنه. نه... قهقهه می‌زنه. با هر سی و دو تا. درست ۱۲۹ روز بعد همون برگ داره سقوط رو تجربه می‌کنه. ولی این هم نیست. تراژدی اونجا خودشو نشون میده که روز صد و بیست و نهم رسیده و تو تا خرخره تو کثافت فرو رفتی. ذره‌ذره سلولهات داره تجزیه رو داد می‌زنه، ولی هیچ بادی نمی‌وزه.اینکه چرا، به قبل‌ترها برمی‌گرده...

همه چیز از یه بازی شروع شد. امثال ما توش بازیچه بودیم. یه مهره سیاه یا سپید. و یه وعده‌ی احمقانه به اسم اختیار و در کنارش ژست‌های سناریست مآب. و سرها رو فرو بردیم تو برف. چون سپید بود. عایق صدا هم بود. کری هم برای خودش عالمی داشت. اون برف هم ذوب شد و تو موندی و احساس مهره بودن.  ولی اون سپیدی یکنواخت ظرف این مدت یه ننگ مهم داشت: بی‌تفاوتی. دیگه نون با شیرینی یکی شده بود. لنین درست مثل لوبیا یه نقطه داشت. هوا نبود که بادی بوزد. صدا هم نماند. همه چیز هیچ شد و هیچ سال‌ها بود که پشت پوچی گم شده بود. در آغاز نه مرغ بود و نه تخم‌مرغ. در آغاز حتی کلمه هم نبود.

قرن‌ها از صد و بیست و نهمین روز هم گذشت و بی‌تفاوتی نمک شد، روی زخم مهره بودن. زخمه بر زخمی که روح را می‌خورد، در انزوا. مازوخین بی‌شک نمک را می‌پرستید.

و تو دوست من، که مهره خلق شدی و سعی داری مجسمه بمیری. هیچ چیز به تلخی حسرت فراموشی یک بودن نیست.

پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست

پ.ن.۱: می‌تونست بهتر باشه. یک بار نوشتم و بلاگفا پاک کرد. نمک بیشتر لازم بود که دوباره بنویسم.

پ.ن.۲:من اگر برخیزیم

            تو اگر برخیزی

                همه برمی‌خیزند.

زنان در ۲۲ خرداد در اعتراض به نقض صریح حقوقشان در قانون اساسی در میدان ۷ تیر تجمع می‌کنند.(امضا و حمایت کنید)

پ.ن.۳: از هم دور می‌شویم. ناگزیر...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

Student committee of

human right reporters

تاریخ 13/3/1385

شماره 50-2006

  عابد توانچه در بند 325 سپاه...

 

براساس اخبار رسیده از زندان اوین، عابد توانچه عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیرکه از یک هفته پیش بازداشت شده بود، هم اکنون در بند 325( 2- الف) سپاه در زندان اوین به سر میبرد.

به گفته ی منابع خبری از زندان اوین ، عابد توانچه در حالی که چشم بند به چشم داشت درحین انتقال به اتاق بازجویی توسط یکی از زندانیان سیاسی دیده شده است.

به گفته ی این زندانی ، وی درحالی که داری شرایط جسمانی نامساعدی بود به طورکوتاهی به شرایط بسیارطاقت فرسای بازجویی اش اشاره کرد و اعلام کرد که مامورین سعی دارند وی را وادار به عقب نشینی کنند. عابد توانچه در این حال تاکید کرد که بر مواضع خود خواهد ایستاد.

با این وجود این زندانی که نخواست نامش فاش شود ضمن ابراز نگرانی از وضعیت نگهداری او اعلام کرد که شرایط جسمانی عابد توانچه بسیاروخیم بوده  و تحت فشارهای بازجویی مستمر و سنگینی قرار دارد.

عابد توانچه دانشجو و وبلاگ نویس در طی هفته های گذشته و در جریان ناآرامی و اعتراضات در دانشگاه امیر کبیر به اطلاع رسانی در مورد حوادث دانشگاه پرداخته بود.

این در حالی است که در طی چند روز گذشته شایعاتی مبنی برعزیمت تعدادی از اعضای بسیج به قم برای نسبت دادن اتهام ارتداد به وی به وجود آمده بود.

گفتنی است بند 325زندان اوین که زیر نظر اطلاعات سپاه اداره شده و از قوانین سازمان زندانها پیروی نمیکند، در طی چند سال گذشته محل نگهداری بسیاری از فعالین دانشجویی و سیاسی بوده است که بعضا تعدادی از این افراد زیر فشارهای طاقت فرسای بازجویی و شکنجه، مجبور به اعترافات دروغین و قرارگرفتن در مقابل دوربینهای تلویزیونی و اظهار ندامت شده اند.

در حال حاضر موجی از نگرانی در مورد وضعیت نگهداری عابد توانچه به وجود آمده است.

این احتمال میرود که نیروهای اطلاعات در ادامه سناریوی نخ نما شده ی خود قصد وادار کردن عابد توانچه به قرار گرفتن در مقابل دوربین ونسبت دادن تمامی وقایع چند هفته ی گذشته در دانشگاهها به او را داشته باشند.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر با اعلام نگرانی خود نسبت به وضعیت عابد توانچه ، در مورد ادامه بازداشت و حبس وی هشدار داده و خواهان آزادی بی قید شرط او و یاشار قاجار دبیر انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر میباشد.

کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

komite_gozareshgar@yahoo.com

komite.gozareshgar@gmail.com

www.komitegozareshgar.blogfa.com

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

خيلي كوتاه اين كه محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذين) در گذشت...نمي خواهم بگم كي بود و چي كار كرد فقط مي گويم كه اگر مي خواهيد بدانيد كافيست، "جان شيفته" اثر رومن رولان رو با ترجمه او بخوانيد...

گاهي وقتها فكر مي كنم چرا همه آدمهايي كه به گونه اي مفيدند از دنيا ميرن ولي هنوز يه مشت آدم ... بي استفاده باقي مي مونند!

يادش شاد:

تلگرافي كه شبانه رسيد

                               سه هجا بود و بي امضا:

                                                               "در گذشت"

 

آنهم زياده بود

به ديوار مي‌نگرم،

بر ديوار زخمي

                      نقشي-

تصويري كه خود از او كشيده‌ام.

ساعت...يك

ساعت...سه

ساعت...پنج

ساعت...ها

صداي سوت پليس.

بسترم تهي

پاره‌اي از نامه‌هاي ميزم

                                    دست نوشته‌هاي او

 

تلگرافي كه شبانه آمد،

                              چهار هجا بود...

 

سپيده مي‌زند

اما،اطاقم پر از شب است

                                اطاقي كه بارها سايه دست‌هايش

                                                                         در آن جاري بود.

او،واپسين روشنايي را

                             از وراي ميله‌هاي آهن ديد

و پزشك زندان

                     با پالتوي خود بالاي بلندش را

                                                           پوشانيد و گفت

                                                           -‌ تمام!

 

شايد هم اين واژه را

عصر همان روز گفت.

عصر روز پيش،

من...

 

دست‌فروش‌ها از محله مي‌گذرند

به تلگرافي كه شبانه رسيد مي‌نگرم

 

آن انديشه پربار

آن دل تمام عيار

با مشت‌هاي گره كرده، مردي

و با چشمان پاك و درخشان، چون كودكي بود.

بگذار دشمنان شادي كنند

و دوستان در خود فرو روند

با تلگراف‌هايي كه شبانه مي رسد

تو پيش از اين كه اشكت سرازير شود

                                                خواهي گريست.

                                                                              - ناظم حكمت -

 

پ.ن: به سلامتی به‌آذین که در همه عمر جز از آزادی سخن نگفت.

 

نوش...    خاموش

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
دوست عزيز من روي سخن با توست، توقع نداشته باش كه در اين نوشته هايي كه این زير مي خواي بخوني چيز به درد بخوري پيدا كني اينا فقط حرف دله! اين تو و اينم محصول مشترك تكيلا و آبجو و آرمان و كوهيار به همراه نيكوتين:

نشستيم روبروي همديگه يك دست جام باده ولي دست ديگر خالي از زلف يار بلكه پر ازسيگار Esse . جامها را بر مي گيريم و به تلالو نور در آنها خيره مي شويم به هم مي زنيم و مي گوييم به سلامتي:

به سلامتي مالكولم ايكس و هر چي سياه خشمگينه كه بالاتر از سياهي رنگي نيست.

به سلامتي ابوالقاسم كه بسي رنج برد در اين سال سي و عجم زنده كرد بدين پارسي(زنده باد هر چي ايرونيه)

به سلامتي صادق كه همه از مرگ مي ترسند و او از زندگي سمج خودش.

نوش

به سلامتي احمد كه فرياد زد به انديشيدن خطر مكن،روزگار غريبي‌ست نازنين.

به سلامتي ارنستو كه فرياد زد شليك كنيد، شليك كنيد شما تنها يك چه گوارا را داريد مي كشيد.

به سلامتي سيد خليل كه فرياد شورش، ضجه تنبورش، فرياد هزاران دل خسته بود و عاقبت در خون غلتيد و زير شمشير غمش رقصيد و رفت.

  نوش

به سلامتي خودم و آرمان

به سلامتي خودم و كوهيار

نوش

به سلامتي خسرو كه گلي بود به سرخي خون و از خلقش دفاع كرد نه از خودش.

به سلامتي كرامت، خسرو روزبه، رفيق بيژن جزني

به سلامتي وارطان كه سخن نگفت، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

به سلامتي اوني كه اگه نبود، نفت من و تو مال خودمون نبود.

به سلامتی هر کی که نگران سلامتی ولی ا... فیض مهدویه.

به سلامتی حجت زمانی و هر چی مجاهد پاک.

نوش

به سلامتي پدر طالقاني، كه كنفرانس جمعه داشت.

به سلامتي رئيسعلي و هر چي دلير تنگستان.

به سلامتي ميرزا كوچيك، سردار جنگل.

به سلامتي هر چي سياهكل.

به سلامتي اوين كه گوشه تنهايي مرداني بود كه اكنون براي من و تو نيستند.(ك..ننه هر چي ديكتاتوره)

به سلامتي هر چي فداييه، علي الخصوص شاخه تبريز.

به سلامتي خون ارغوان ها.

نوش

به سلامتي سهراب، كه چشمها رو شست، جور ديگر ديد، زير باران رفت و زير باران با زن خوابيد.

به سلامتي فروغ كه پريشادخت شعر بود و برايش چراغ خواهم برد.

به سلامتي نيما كه تو را چشم در راه بود آن هم شباهنگام.

به سلامتي ولاديمير ماياكوفسكي كه جهنم درونش را چاره اي به جز سرب داغ نبود.

به سلامتي لسان الغيب كه ديد به خواب خوش كه به دستش پياله بود...تعبير رفت و كار به دولت حواله بود...چهل سال رنج و قصه كشيد و عاقبت...تدبيرش به دست شراب دو ساله بود.

به سلامتي او كه سرود:"شيخي به زني فاحشه گفتا مستي...هر لحظه به دام ديگري پا بستي...گفتا شيخ هر آن چه گويي هستم...توَ، آن چه كه مي نمايي هستي؟

نوش

به سلامتي جورج اورول كه مي دانست هنوز هم برخي از برخي ديگر برابرترند.

به سلامتي بوكوفسكي فقيد كه گفت زياد بنوشيد، تنها نخوابيد و سيگار هم زياد بكشيد.

به سلامتي كافكا كه مسخ ثانيه هاي گذراي عمرش بود.

به سلامتي اون كه هر وقت مي خواهم فال بگيرم، نيتشو مي كنم.

به سلامتي اون كه تكيلا رو برام نوستالژي كرد.

به سلامتي اون كه دوستم داشت، دوستش داشتم و رفت.

به سلامتي همه مسائل كاري.

به سلامتي همه اوهايي كه به سلامتيشان خواهيم رفت.

به سلامتي اوني كه ساعت يك ونيم نگران زياد خوردن منه.

نوش

به سلامتي اوني كه گفت، بدون اگه يه غذايي داري بخوري و يه سقفي بالاي سرته، از نصف مردم دنيا خوشبخت تري.

به سلامتي هر چي كارگر كه اگه يه روز كار نكنه، شب همون نون خشك و خالي رو هم نداره بخوره.

به سلامتي اسانلو، كه زبونش به خاطر نان و آزادي بريده شد.

به سلامتي اوني كه گفت انا الحق و گفت گلگونه مردان خون ايشان است.

به سلامتي ماركس، انگلس، لنين و رفيق آهنين استالين...و مائو.

به سلامتي شهدايي كه رفتند واسه اين كه ما دوتا لم بديم و هي به سلامتي، سلامتي بكنيم.

به سلامتي اون رفتگر طرشت كه پدر دو تا شهيده و شبا همون جا توي كوچه نونشو سق مي زنه و روي يه تيكه گوني مي خوابه.

به سلامتي حاجي همت، اول و آخر هر چي مرده.

به سلامتي جهان آرا كه نبود ببينه، شهر آزاد گشته.

به سلامتي اون چفيه پاك كه خون شهيد شستشو دادش.

و حالا نفرين به اونهايي كه خون شهيد رو به نام دين بر باد مي دهند.

به سلامتي سردار شهيد باكري.

به سلامتي پدر مصطفي، پدر آقا كارو، پدر حامد، پدر علي، داداش عاطفه و همه پدرا و داداشايي كه رفتند.

به سلامتي اون كه گفت،  بگي بخون، مي خونم.بگي برقص، مي رقصم.بگي بمير، مي ميرم.زنده باد هر چي شيمياييه.

نوش

به سلامتي آندری تاركوفسكي و ايثار و آنهايي كه در جهان رويايي خودشان زندگي مي كندد.

به سلامتي نوستالژيا،

Once,a man was drawning in a slimy pond.a man rescued his life by risking his own.then both lying on the edge of that pond.the rescued one said:"idiot...why didi you do that?"..."I live in there"

به سلامتي همه اونايي كه live in there .

به سلامتي كريستف كيشلوفسكي، ورونيك و زندگي دو گانه اش.سپيد، قرمز و آبي.

به سلامتي زبيگنيف پرايزنر و مرثيه اي كه براي دوستش سرود.

به سلامتي ديويد لينچ به خاطر روشنفكري خاص خودش...spice is the worm,worm is the spice .

به سلامتي ميهمان مامان مهرجويي كه: امروزم تموم شد، فردا رو چه كنيم؟!

نوش

به سلامتي آقايان و خانمها، نقطه عطف صدا...داريوش، با دژخيمان اگر شكنجه، اگر مدارا...

به سلامتي اوني كه هنوزم داره مي خونه: ظلم ظالم، جور صياد، آشيانه ام داده بر باد.

به سلامتي صدايي به وسعت درياها، ابي، دلبركم چيزي بگو.

به سلامتي هايده، غم با او زاده شده.

به سلامتي شهرام، كه گفت آتش بي سبب نفروختم، دعوي بي معنيت را سوختم.

به سلامتي سياوش،كه هر كسي هستي يه دفعه قد بكش از پشت نقاب، از رو نوشته حرف نزن...

نوش

به سلامتي فدريكو و ايگناسيو سانچز كه پله‌پله بر مي شد ايگناسيو.

به سلامتي ويكتور خارا و گيتارش كه كارگر بود و مي ناليد كه اگر آوازم كسي را آزار مي دهد بدانيد كه او يك يانكي است.

و باز هم به سلامتي احمد كه بودن يا نبودن، مساله اين نيست، وسوسه اين است.

نوش

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

روايت بسيار پست مدرن از سفيد برفي و شنل قرمزي:

 

  • در روزگاري رئيس جمهور مملكتي و همسرش هر چه زور زدند بچه دار نشدند،تا اين كه با استفاده از مكمل هاي پارس هرب و دكترهاي مختلف، دخترك زيبايي را در يك روز برفي به دنيا آوردند،پس سفيد برفي نام گرفت!(لازم به ذكر است كه لقاح مصنوعي و در داخل آزمايشگاه انجام شده بود...) اين رئيس جمهور يك زن ديگر هم داشت.اين زن خيلي بد بود و همه به او مي گفتند جادوگر.اين جادوگر با استفاده LapTop خود همه كارهاي سفيد برفي را زير نظر داشت و به دوست پسر او پرنس جان اجازه ورود به خانه را نمي داد.تا اين كه سفيد برفي بالاخره تصميم به فرار از خانه گرفت.پس ماتيك،ريمل و سايه چشم خود را برداشت و به جنگل زد.اونجا بود كه به دست باند دختران فراري به نام هفت كوتوله افتاد،از قضاي روزگار رئيس اين باند با رئيس جمهور خيلي بد بود.پس هي از سفيد برفي معصوم كار مي كشيد تا اين كه در يك روز پاييزي كه سفيد برفي براي گرفتن آزمايشش به بيمارستان مراجعه كرده بود متوجه شد كه HIV+ دارد.پرنس جان كه از اين موضوع با خبرشده بود گفت من ديگه سفيد برفي را دوست ندارم!سفيد برفي قصه ما همونجا وسط جنگ افتاد و غش كرد.اما هيچ پرنسي براي بوسيدن او نيومد،هر چي باشه بالاخره سفيدبرفي ايدز داشت.مي دونين آخر قصه ما چي شد؟!عمرا بتونين حدس بزنين.به خودت زياد فشار نيار رفيق من الان بهت مي گم.يه دفعه يه صداي نازكي توي جنگل پيچيد،مي دونيد صدا مال كي بود؟! مال اندي بود كه مي گفت:"خوشكل ها بايد برقصن،خوشكل ها بايد برقصن" و اينجا بود كه سفيدبرفي خوب شد،پا شد و شروع به رقصيدن كرد و ياد گرفت كه از اين به بعد به مسائل بهداشتي براي جلوگيري از ايدز توجه كند.

                                                                                     سازمان بهزیستی کل کشور

  

 

  • شنل قرمزي يك دختر فمينيست نامرد بد بود(در متن اصل اسپانيولي اثر همين گونه از شنل قرمزي ياد شده بود واين تقصير،بر گردن اين مترجم حقير نيست.اگر اعتراض داريد با شماره تلفن00348854262531 ،آقاي گروهبان گارسيا تماس بگيريد...)و معتقد بود كه همه مردها خرن!اما اينجا يك سوال پيش مياد كه اگه شنل قرمزي همچين اعتقادي داشت پس چرا دوست پسر گرفته بود؟!خلاصه شنل قرمزي يه روز مي خواست بره به ميتينگ فمينيستي،سر راهش بايد از جنگل سياه عبور مي كرد.اول جنگل آلن دلون جلوشو گرفت و گفت:"به جون مادرم، من تو رو خيلي دوست دارم.زن من مي شي؟!(نكته اين كه لطفا با لهجه بخوانيد)"شنل قرمزي گفت نه احمق اگه من زن توي پيرمرد بشم، پس آزادي زن چي مي شه؟!و به راهش ادامه داد...وسطهاي جنگل، سيلويو برلوسكوني جلوشو گرفت و گفت:"خانم من خيلي پول دارم، شب مياي خونه ما؟!" و شنل قرمزي گفت بي شعور خر من اگه بيام خونه تو، جايگاه زن در اجتماع چي مي شه؟مگه من ماشين جوجه كشيم؟ و رفت... اواخر جنگل بود كه سايه سياه مردي بر سر راهش سبز شد.سايه بعد از برانداز كردن سر تا پاي شنل قرمزي گفت كه خوب چيزي هستي و به او تجاوز كرد.از اون موقع به بعد،شنل قرمزي ديگه يك فمينيست نبود.طبق تحقيقات راوي داستان، مرد سوم، يك ايراني آس و پاس بوده كه در همون حوالي كوره آجر پزي داشته است.شخص مذكور، معروف به محمد بيجه است و اين طور كه از داستان برداشت مي شود، يك فيلسوف به تمام معنا مي باشد!

 

                                                                               سازمان ضد زن و مرد کل کشور

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
یه نفر این نامه ۶۲۱ نفری رو جای من امضا کرده، البته من منکر حمایت از جهانبگلو نیستم ولی ...

هر کی بوده خیلی آدم باحالی بوده

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان  

 شبی از شبها مردی از من پرسید: تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

چشمه ساري در دل و

آبشاري در كف،

آفتابي در نگاه و

فرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

۱۱ اردیبهشت ۸۵ مصادف با ۱ ماه می، روز جهانی کارگر

ساعت ۱۱:۳۰ ظهر

جمعيت به ۴۰۰ تن مي رسد. از چند روز پيش براي شركت در تجمع اعتراض آميز عليه اخراج كاركنان شركت واحد اتوبوسراني از كارگران و دانشجويان دعوت شده. اينجا خيابان هنگام است، مقابل دفتر مركزي شركت واحد اتوبوسراني. پلاكاردها را ميگيريم بالا:منصور اسانلو آزاد بايد گردد، جنبش دانشجويي متحد جنبش كارگري، اعتصاب حق مسلم ماست و ...

راننده اي فرياد مي زند: اي مردم چهار ماهه حقوق نگرفتم، زن و بچه‌ام نون شب واسه خوردن ندارن.. به كي بگم اينارو؟ و فرياد يك صداي كارگران:اشتغال مجدد حق مسلم ماست. تراكت پخش مي كنند كه  :منصور اسانلو بايد آزاد شود.

كارگري جلوي اتوبوسها را ميگيرد : ما ز دوستان چشم ياري داشتيم. شما كار كنيد ما غذا براي خوردن نداريم شما خوش باشيد... عصباني  است فرياد مي كشد نمي توانند آرامش كنند. كم كم سر و كله نيرو هاي پليس هم پيدا مي شود. چند تايي د‍ژبان آن طرف خيابان ايستاده، يكيشان مي آيد تذكر مي‌دهد كه برويد عقب توي پياده رو، توي خيابان نباشيد.

از طبقه دوم ساختمان شرکت واحد دوربینی دارد عکس میگیرد، از روی یکی از پشت بامهای مجاور هم دو نفر دارند فیلم برداری می کنند.

مي روم آن‌ور مي خواهم از روي شانه هاي دژبان Over Shoulder بگیرم. ازش می‌پرسم با اینها برخورد خواهید کرد؟ می گوید: نه منتظریم نیروها بیایند بعد. می پرسم: یگان ویژه؟ می گوید:بله. ـ بعدش برخورد می‌کنید؟  - بله. ۸ مارس توی ذهنم تداعی می‌شود.


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

شب 21 اسفند بود.ما با ياران در سنگرهاي خويش غرق در عرفان و معنويت بوديم و داشتيم از صداي نوحه حاجي محظوظ مي شديم.مي دانستيم كه فردا كاري در پيش داريم بس خطير،خطير تر از هولوكاست،حالا كه بحث هولوكاست شد مي دونيد من خيلي به اين بحث علاقه داشتم البته نه از نظر فلسفي چون زياد از فلسفه خوشم نمي آيد هر چند كه كانت رو به دكارت ترجيح مي دهم ولي خوب مشكل كانت مو هاي بلندشه و اون موقع مثل حالا برادراي مخلص ما نبودند كه به كانت تشر بزنند:"هوي خانم حجابت كو؟"بگذريم،اين مسئوليت خطير، ايستادن در مقابل دفن غير قانوني شهدا در دانشگاه بود و الحق كه ما زنديقان، خلف بودن خويش را به اثبات رسانديم.چمدون چمدون دلار از آمريكا گرفتيم و به اين برادرهاي متعهد ثابت كرديم كه همانا ما همان فرزندان هند جگرخواريم...تا چشتون در بياد!بله ما دستورهارو مستقيما از محضر كاندوليزا رايس دريافت مي كرديم غافل از اين كه بالاخره روزي دست خدا از توي آستين يا پاچه فردي(البته به شرطي كه پاچه خواهرا نباشه چون براي خدا قباحت داره...)بيرون مي آيد و دمار از ايام ناس بي دين در مي آره.سربازان نامدار حراست ما را به اين دخمه ها خواستند و ما آماده شديم كه برويم...

دوستان در اينجا صفحه سياه مي شود و شروع دوباره از 10 ثانيه قبل از آخرين شات گرفته شده است.

و ما آماده شدي كه برويم.از اينجا روايت را از زبان شهيد زنده،آزاده آواره،رفيق شفيق و...، كاف به قلم برادر الف دنبال مي كنيم:

آري من كاف هستم،سپاهي مردي آزاده و تا آخرين قطره خون بغل دستيم در راه آزادي ايستاگي مي كنم.بله زماني كه من احضاريه را دريافت كردم سجده شكر گذاردم چرا كه فهميدم در اين مملكت هنوز مردان و زناني هستند كه پاچه بگيرند!به هر حال من بايد پاي ايده خويش مي ايستادم.در ساعت موعود سينه سپر كردم،شكممو دادم تو و نيشم رو تا بناگوش باز كردم ور در حالي كه نعره مي زدم:"زنداني سياسي آزاد بايد گردد."،"آزادي انديشه با ريش و پشم نميشه"و...به سمت مسلخگاه آزادگان،كميته انضباطي،روانه شدم.جمعيت پشت سر من فرياد مي زد:"زنداني سياسي آزاد بايد گردد." و پرچمهاي سرخ و سپيد خود را در فضا به اغتشاش در مي آورد.به در كميته رسيدم.خودم را كاف معرفي كردم.ماموري من رو به داخل راهنمايي كرد.اتاق مخوف باز جويي بسيار تاريك بود.مطلقا چيزي نمي ديدم.به ناگاه ضربه اي با چوب به شكمم وارد شد.من در اثر شوك اين ضربه نقش زمين شدم و ضربات كاري چوب، پياپي بر من فرود مي آمد.من پشت سر هم فرياد مي زدم:"مرگ بر آپارتايد جنسي."مردكي روي  سينه ام نشست و آتش سيگارشو توي چشم راستم خاموش كرد و گفت:"بد بخت هنوزم شعار مي دي؟".من نعره بر آوردم:"سيگارتو بگير اونور،دودش اذيتم مي كنه!"بعد شعار"آزادي،آزادي،آزادي" رو سر دادم.دوباره منو زير باران مشت و لگد خويش گرفتند و گفتند:"ببين بچه براي اين كه زنده بموني و بتوني بزرگ شدن بچه هاتو ببيني اسم رفقاتو لو بده و بگو كه رابطه "ع-ع" با "ا-ن" چيه؟"من گفتم كه هيچي بابا فقط يه دوستي سادست ولي اونها اين بار شروع به زدن من با كابل 8 اينچ كردند،من بي هوش شدم.دوباره به هوشم آوردند و زدند.من مثل كوه زير شكنجه مقاومت مي كردم فقط براي شما!اونا ناخنهامو گرفتن،بهم گشنگي دادن،برام فيلم ترسناك پخش كردند،بهم تهمت زدن، تهديدم كردن ولي هيچ تاثيري نداشت.من زير بار كمر شكن همه شكنجه ها استواري كردم و فرياد "مرگ بر منافق" را سر دادم.بالاخره بعد از 1 ساعت بازجويي مرد شكن مرا رها كردند..در اين لحظه من دستانم را در فضا حايل كرده تمركز كردم و فشار معده اي تخليه كردم و گفتم :"به ريشتون"اين پاسخ دندان شكن جنبش آزادي خواهي بود به اين سربازان با نام و حتي با شماره دانشجويي اونم يكي نه 2-3 تا...در دم آزادي، دختركي از ميان جمعيت ميليوني كه انتظارم را مي كشيدند بيرون آمد.دسته گلي به همراه بوسه اي تقديمم كرد كه مرا يك دل نه صد دل عاشق خويش گرداند.من از اون موقع به خودم گفتم:

اي دل اگر عاشقي؟

در پي دلدار باش...

پس به دنبال يار رفتم.آزادي ، برابري ، حقوق بشر و زنانو و خلاصه همه رو به هسته خودمم حساب نكردم.

كلاغه به خونش نرسيد.جميعا براي رسيدن كلاغه به خونش صلوات عاجل،تعجيل نماييد.

 

پ.ن.:

  • ما حق هرگونه تکذیب هر چیزیو برای هر کس از جمله خودمون و خودشون قائلیم.
  • اینا همش زاییده یک ذهن زیباست(یعنی دروغه!) پس رجوع کنید به مورد بالا.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

به یاد رفیق بیژن جزنی(۲۶مین سالگرد شهادت)

بر سينه ات نشست

زخم عميق کاری دشمن

اما

ای سرو ايستاده نيفتادی

اين رسم توست که ايستاده بميری.

 

در تو

      ترانه های خنجر و خون

 

در تو

      پرندگان مهاجر

 

در تو

      سرود فتح

 

اين گون چشم های تو روشن

                              هرگز نبوده است.

 

 

 

 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
سنگ قبر شاعر تخریب شد.

  "زمین

خاطرۀ دلیر هر آنچه بزرگی را

از چنگال دراز خویش

                          می مکد"

"ابلها مردا!

عدوی تو نیستم من

انکار توام."


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

در دسامبر سال ۱۹۵۶ بود كه قايق كوچكي از لنگرگاه مكزيكو،آغاز به حركت كرد و با خود ۳۰ مرد را به سوي كوبا مي برد.۳۰ مردي كه خواسته اي به جز آزادي نداشتند،آزادي كوبا،آزادي همه! "گرنما" اون قايق كوچك حتي در مخيله چوبين خويش نيز تصور نمي كرد، مرداني را كه با خود مي برد روزي تبديل به "چه"ها، "فيدل"ها، "پومبو"ها و ... مي شوند كه نامشان لرزه بر تن سوداگران شرافت و آزادي آدميان خواهد انداخت.آري و به مناسبت ۵۰ امين سالگرد حركت اين مبارزان من برايتان روايت مي كنم،رفيق ارنستو چه گوارا:

ارنستو

اینجا درختان در تو می ایستند

و با ما از کرانه خاموش

به زبان سکوت

سخن می گویند!

ارنستو

لطفا پکی به آخرین

سیگارت بزن!

 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

بهار آمد، نبود اما حياتي

درين ويرانسراي محنت آور

بهار آمد، دريغا از نشاطي

كه شمع افروزد و بگشايدش در!

فقط دو نکته:

1.دوستانی که به عنوان موافق اظهارنظر می کنند همواره به این می پردازند که شهید که در دانشگاه دفن شد معنویت از در و دیوار چکه می کند، بوی بهشت می آید و...عزیزان، شهید جایش روی سر ماست. هیچ کس منکر اینها نشد،ما جلوی سوء استفاده از شهادت ایستادیم. کو  گوش شنوا.بهشت زورکی تا کی؟

1.اینجا و در بلاگی که موافقین به راه انداخته اند دریکی از نوشته ها به دختر شهیدی که شجاعانه سخن گفت تاخته اند که: تو تاکنون پایت را در مسجد نگذاشته ای با آن سر و وضع معلوم الحالت که دایم جلوی بوفه ای و ... شهید چه می دانی یعنی چه؟ و خلاصه تو را چه به نظر دادن؟

من نمی دانم این چه رفتاری است که ما در برخورد با مخالف پیش می گیریم؟ هرکه دم از مخالفت زد را سرکوب می کنیم. که برو نفست راتهذیب کن بعد انتقاد کن.دوست عزیز موافق،ای تو همه سجایای اخلاقی، ای هر چه خوبی همه در تو،ای ابوذر گیریم من و ما همه بد، سرشار از پلیدی(که آن دختر چه بسا از همه تان بی ریاتر بود)ولی ما هم انسانیم.هر گونه باشیم حق داریم نظرمان را بگوییم،حق داریم مورد احترام واقع شویم و... به فرض که منتقد را تخریب کردید با انتقادش چه می کنید.(حالا بیایید کامنت بگذارید که تو چاقی تورو چه به این حرفها؟)

جوابی رو که علی به یکی از مخالفین داده بخونید.

پ.ن:سال نوتون هم شاد.براتون از محضر مبارک آقا امام زمان سالی سرشار از انرژی هسته ای،احمدی نژاد، مهرورزیش و شورای امنیت آرزومندیم.

 

در تمام شب چراغي نيست.

در تمام شهر

نيست يك فرياد.

اي خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شيطان را بياويزم

در رواق هر شكنجه گاه پنهاني اين فردوس ظلم آئين،

تا نه اين شب هاي بي پايان جاويدان افسوس پايه تان را

من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاوداني تر كنم نفرين،

ظلمت آباد بهشت گندتان را، در به روي من

باز نگشائيد!

اي خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان، ما را

جاودانه بي نصيبي باد! 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

یک توضیح:واقعاً خسته ام،فقط قصد داشتم عکس بذارم،ولی اینها را برای دل خودم می نویسم.

 ۲۲ اسفند ۱۱:۰۷ شب

این ها را مثل همیشه در دفتر انجمن می نویسم.نماینده های بسیج آمده اند تا اوضاع را آرام کنند.

 

۲۲ اسفند ۱۱ صبح

یکی از بچه ها زنگ زده که بیا میخواهند دفن کنند.یعنی زده اند زیر حرف و قولشان.دیروز قرار بر این شد که تا پایان تعطیلات شهدا دفن نشوند،برای دفنشان رفراندوم برگذار شود و...(و وثوقی وحدت معاون دانشجویی زیرش را امضا کرد)  بماند که بعد از تجمعی که دیروز داشتیم و تا عصر به طول انجامید  دیشب بسیج در خوابگاه تراکت پخش کرد که:"تجمع اکثریتی در حمایت از طرح تدفین...فردا ساعت ۱۱:۳۰" و با وجودی که بچه ها ۲ ساعته که قضیه رو فهمیدن ولی تو همین مدت از همه برای تجمع دعوت کرده اند. تقریباْ ۴۰۰ نفر جلوی بوفه جمع شده اند. در حالی که برنامه بسیج به زحمت ۱۵۰-۱۰۰ نفر را شامل می شود. حرف می زنیم، شعار می دهیم و به طرف مسجد حرکت می کنیم. با در قفل شده روبرو می شویم. بيست دقیقه ای می گذرد تا در را باز می کنند. داخل می رویم.دارند گورشان را میکنند. مثل دیروز از همه خواهش می کنیم آرام باشند، روی زمین بنشینند تا خواسته هامان را مطرح کنیم.می گوییم که قضیه سه ماه پیش در شورای فرهنگی مطرح شده،جزء صورت جلسه نبوده. درخواست نماینده ی انجمن این بوده که رای گیری به جلسه بعد موکول شود و رای گیری هرگز انجام نمی گیرد.شعار میدهیم:دانشجو می میرد،ذلت نمی پذیرد. و آنها کماکان قبر میکنند.انجمن اسلامی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران و اقتصاد علامه و نشریه پویان هم حمایت کرده اند.یک موافق صحبت می کند یک مخالف. دختری میرود در مخالفت صحبت کند.پشتش را به بسیجي ها می کند:چون سر و وضعم مناسب نیست برادرا مرتکب گناه نشن.حرفهایش را می زند:"از مخالفین اونهایی که فرزند شهید هستند دستشان را با افتخار بلند کنند" و اضافه می کند: من فرزند شهیدم و اجازه نمی دهم با خون پدرم بازی شود.و در آخر میگوید:"شهید باکری و شهید همت هیچ کدام توی دانشگاهشون شهید دفن نشده بود." و جمعیت(مخالفین البته) می ایستد و برایش دست می زندد.

      این قسمت ها همش عکس بود،ولی دوستان این قدر خواهش و التماس کردند و

   بعضاً ناسزا که همه رو برداشتم.این در حالیست که بسیج دانشگاه در سایت

       خودش گفته که از مخالفین عکس داره.

  از صحبت ها به نظر میرسد که خودمان را جر هم بدهیم کار خودشان را می کنند.لباس شخصی ها همین طور وارد دانشگاه می شوند.جلوی قبرها دیوار انسانی کشیده ایم.حاج سعید حدادیان هم می آید قار قار کند:"من زیاد برای تدفین شهدا رفته ام.همه جا شهدا را می گذارند روی چشمشان.من به این کاری ندارم که از شما نپرسیدند یا خبر نداشتید.به این فکر کنید که این شهدایی که تا اینجا امده اند برگردند چه می شود؟"و  صحبت های دیگری که تماماً برای بسیجیها و لباس شخصیها تحریک کننده است وتمام که می شود ناگهان سه تابوت است که روی دست می گردد و فریاد حسین حسین و حرکت به سمت قبرها و لباس شخصی هایی که باتوم و چماق دارند.دیوار انسانی از هم می پاشد. عده ایشان شهید دفن می کنند و بقیه می زنند.همه را.حتی دختر شهید را.دختری را چنان می زنند که روسریش از سر می افتد و پاسداری که مشتی موی او را در چنگ دارد. 


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

پارك دانشجو كمي مانده به ساعت ۴ بعد از ظهر ۱۶ اسفند مصادف با ۸ مارس:


به دعوت دوستي آمده ايم.جمعيت اندك است.كمي بعد الف هم مي آيد.جمعيت لحظه به لحظه افزون مي شود.اكثرا زن و دختر برخي هم مذكر.مراسم به آرامي آغاز مي شود.دوستمان دارد گل ميموزا تقسيم مي كند.شاخه اي هم به ما مي رسد،مي گويد سمبل روز زن است.كاغذها و پلاكاردها را بالا مي گيريم و سرود مي خوانيم:"ای زن ای حضور زندگی،به سر رسید زمان بندگی ،رهایی زنان ممکن است ،تلاش ما سازنده ی آن است..."خبرنگارها عكس مي گيرند.پارچه اي را بالا مي گيرند:جهان ديگري ممكن است.

عکس‌ها در بخش ادامه مطلب


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

 

 

 نمی دونم از کجا باید شروع کنم،واقعاً نمیدونم.هفته ی پیش با دیدن این وبلاگ و مطالبش به خصوص(یک فاحشه،یک روسپی نیست.یک فاحشه...یک پیامبر است،پیام آور معصومیت بر باد رفته خویشتن) به فکرنوشتن افتادم ولی فرصت نشد .

تا اینکه امروز فیلم  wild orchid 2 رو دیدم.فیلم در مورد دختری است که پس

از مرگ پدرش به خود فروشی میپردازد.به ساخت و محتوای این فیلم

ندارم.هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از

آزادی آدمی افزون تر باشد...بگذریم،چیزی که همیشه ذهن من رو به خودش

مشغول داشته ذهنیتی ست که امروزه در مورد سکس وجود داره.در مبحث

ارتباطات جمعی ارتباط را این گونه تعریف می کنیم:فرآیند انتقال پیام تولید شده توسط فرستنده به گیرنده از طریق مجرای انتقال پیام و بنابر این رابطه ی جنسی باید حداقل دو عضو داشته باشد:به طور معمول یک زن و یک مرد.

خوب حالا بحثم رو با یک سوال شروع می کنم:چه اتفاقی می افته که یکی از این دو طرف حذف شده جای خودش رو به جنس دیگه میده؟ و با یک سوال دیگر دنبال می کنم:چرا و به چه دلیل درصد بسیار بالایی از این همجنس گرایی ها را زنان(در مقایسه با مردان) تشکیل می دهند؟

 

ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
من از رنگ خودم شرمنده ام

                          كا غذجان خداحافظ

 

                                           امضا:خودكار

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
برف نو،برف نو                                                      

              سلام،سلام

                       خوش نشسته ای بر بام...!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 


بين سال هاي ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۸ بيست داستان از سلينجر در مجلات: كوليرس، ساتردي ايونينگ پست، اسكويير، گود هاوس كيپنيگ، كااسمو پولي تين و نيويوركر به چاپ رسيدند. در ۱۹۶۴ كتابي با عنوان «مجموعه كامل داستان هاي پراكنده جي. دي. سلينجر» در دو جلد بدون اجازه نويسنده چاپ مي شود كه سلينجر سعي مي كند تا از توزيع آن جلوگيري كند؛ زيرا اين داستان ها در واقع تجربه داستان نويسي او در دوران جنگ هستند كه خود آنها را به عنوان داستان هاي دوره كارآموزي مي نامد. بسياري از اين داستان ها منعكس كننده زندگي خود سلينجر در ارتش است. بعدها او تحت تاثير هندو - بوداييسم قرار مي گيرد و يكي از هواداران پر و پا قرص راماكريشنا مي شود.
اولين رمان سلينجر به نام «ناطور دشت» كه در ۱۹۵۱ منتشر گشت، فورا كتابي پر خواننده شد و بيشتر اين خوانندگان نسل جوان آمريكاي پس از جنگ بودند. اين رمان موفقيتي بزرگ و جهاني به دست آورد و هنوز هم هر ساله دويست و پنجاه هزار نسخه از اين كتاب به فروش مي رسد. سلينجر براي كمك به شهرت اين كتاب كار زيادي نكرد حتي خواست كه از عكس او در كتاب استفاده نشود. نقدهاي اوليه بر اين كتاب متفاوت و متناقض بود اگر چه بسياري از منتقدان آن را بسيار درخشان توصيف كردند. رمان، عنوان خود را از خط رابرت برنز گرفت كه در آن قهرمان داستان، هولدن كولفيلد، خود را در نقش يك ناطور دشت مي بيند كه بايد دنياي كودكان را از سقوط در بعضي پرتگاه هاي احمقانه نجات دهد. داستان به شيوه تك گويي و به زبان پرشور كوچه بازاري نوشته شده و درباره پسر شانزده ساله ناآرام و بي قراري - مانند خود سلينجر در جواني ـ به نام هولدن كولفليد است كه در طول تعطيلات كريسمس از مدرسه به نيويورك مي رود تا خود را پيدا كند ولي در اين راه معصوميت خود را از دست مي دهد؛ او بعد از ظهري را در يك باشگاه شبانه مي گذراند و با يك روسپي تجربه ناموفقي كسب مي كند و روز بعد با يك دختر مسن دوست مي شود، پس از اينكه كاملاً مست مي كند دزدانه به خانه بر مي گردد، معلم مدرسه سابقش با او همجنس بازي مي كند، او خواهرش را مي بيند تا به او بگويد كه دچار اختلال عصبي شده و قصد دارد براي هميشه خانه را ترك كند. شوخي رمان آن را در رديف كارهاي كلاسيك مارك تواين، ماجراهاي هاكلبري فين و ماجراهاي تام ساير قرار مي دهد، اما چشم انداز دنيايي كه سلينجر ترسيم مي كند بسيار دلسردكننده تر است. قهرمان داستان او همه چيز را دروغين توصيف مي كند و دائماً در جست و جوي صداقت است. او نوجواني است نگران از اوضاع جهان. اگر چه كه كتاب بسيار مورد توجه افكار عمومي و جامعه ادبي قرار مي گيرد اما نويسنده آن از شركت در مصاحبه ها و مجالس عمومي خودداري مي كند و جز در موارد نادر تن به مصاحبه نمي دهد.
سلينجر همواره سعي داشته در انزوا زندگي كند و زندگي خصوصي و افكار خود را در معرض ديد عموم قرار ندهد و به همين دليل است كه شخصيت و زندگي او در هاله اي از ابهام قرار دارد. ايان هميلتون بدون اجازه نويسنده و با استفاده از نامه هاي خصوصي و مصاحبه هاي او زندگي نامه اي از او تدوين كرد كه سلينجر از چاپ آن جلوگيري كرد ولي سرانجام موفق شد نسخه جديدي از زندگي سلينجر به نام «در جست و جوي جي. دي. سلينجر» منتشر كند. در ۱۹۹۲ خانه كورنوالي او آتش گرفت ولي سلينجر از دست خبرنگاران كه سعي داشتند او را ببينند و يا براي مصاحبه با او وقت بگيرند، فرار مي كرد. اواخر دهه ۸۰ سلينجر با كولين اونيل ازدواج كرد. داستان ارتباط مايناردز با سلينجر با نام «درون خانه اي در دنيا» در اكتبر ۱۹۸۸ به چاپ رسيد.
گاه به گاه شايعاتي مبني بر اينكه سلينجر رمان ديگري منتشر خواهد كرد، پخش مي شد اما از اواخر دهه ۶۰ او با موفقيت توانسته خود را از سر و صداها دور نگه دارد.
در ۱۹۶۴ در مصاحبه اي با نيويورك تايمز گفت: «من نوشتن را دوست دارم. من عاشق نوشتن هستم. ولي فقط براي خودم و لذت خودم. » بنا بر گفته جويس مي نارد كه از ۱۹۶۰ به مدت طولاني از نزديكان نويسنده بوده است، سلينجر هنوز هم مي نويسد اما هيچ كس اجازه ندارد كارهاي او را ببيند.
مضمون عمده داستان هاي سلينجر بررسي بحران هاي روحي و معنوي انسان ها، سونوشت كودكان و نوجوانان و از بين رفتن معصوميت كودكانه آنها در دنياي نابهنجاري كه بزرگ ترها ساخته اند، جست وجوي عشق از خلال روابط انساني آلوده و در كل جست وجوگري است در طلب دنياي معنوي با تكيه بر ترك ارزش هاي مادي و در طلب روابطي انساني تر با موازين اخلاقي بدون ظلم و خيانت و دشمني.

منبع:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
آیا چون من می شنوی

           قهقهه اجساد را در گورستان...

که ریشخند می زنند

                            بر مسابقه موشها بر گوشتهای طلایی

                            در خیابانهای شهر ما؟!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

بر کدامین راه پاتابه نهادیم

                                   و قدم در نیستی بگذاشتیم

آن گاه که فواره های عشقی مرده

                                  گرد بر گردمان بر فروختند!

آری...!آری...!می دانم...!

                                 مرگ!!!

و آن گاه خسته

                     بر بستری فسرده

                                              در آغوشی بسته

                                                                    مات و مبهوت در ابتدای زمان بودیم

می دانستم...!آری می دانستم...!

                           مرگ!!!                    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

قطعه ۹ امامزاده طاهر کرج ساعت ۱۴:۱۵

 

جمعیت گرد مزارش حلقه زده،اکثرا جوان و دانشجو و تعدادی هم میانه و کهنسال.زیاد نیستند.به زحمت به صد می رسند،بعضی روی زمین و برخی هم ایستاده.نشسته ها شعر می خوانند.سنگ قبر شاملو بزرگ نیست و مرا سخت اندیشه است که چنان بزرگمردی چگونه در چنین کوچک آرامگهی به سکوت ابدی تن در داده است.روی سنگ را با گلهای سرخ پرپر شده زینت داده اند.دسته گلی و شمعی صدای حزن انگیز جوانی:"آی عشق،آی عشق،چهره سرخت پیدا نیست...

" از کسانی که می شناسم سیاوش پسر شاعر است(صحبتهایمان را در نوشته قبلی می توانید بخوانید)کسانی که شعر می خوانند جای خود را به یکدیگر می دهند و دیوان شاعر است و هوای تازه و آیدا،درخت،خنجر و خاطره و... که دست به دست می شود.در کنار شاملو احمد محمود آرمیده و در طرفی دیگر هوشنگ گلشیری.

حقا که خداوندگار شعر پارسی را بزرگان داستان همدمی خوشایند است.در کنار گلشیری هم محمد مختاری و جعفر پوینده خفته اند،بزرگداشت این دو شهید آزادی بیان هفته پیش برگزار شده.در کنار آنها هم قبری خالیست(در لیست سعید امامی بوده که احتمالا داروی نظافت امانش نداده).بالای قبر محمود هم قبر صفرخان است.همان مبارز کمونیستی که رکورددار زمان زندان در ایران است.می گویند وقتی به زندان رفته لامپ برق نبوده و وقتی آمده از تلویزیون و رادیو چند سالی بیش نمی گذشته.مراسم خودمانیست. هر کس شعری می خواند باب طبع خویش و صد البته دوستداران شاملو و اما نقطه اوج مجلس زمانی بود که فراهاني،شاعر كرجي شعری خواند و حضور حضار را گرامي داشت و چشم خیلیها نمناک کرد، از جمله آرمان.زیرا

 که ناتوانی جسمی داشت و در ادای کلمات دچار مشکل بود اما سخنانش به دل نشست چرا که از دل برآمده بود.

:"حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم،هر چند که دستانش از ابتذال شکننده تر بود...و در ادامه گفت:...و انسان بودن و به انسان فکر کردن و انسانیت را در زندگی اجرا کردن که اگر تمامی ما به این نقطه برسیم دیگر کسی وجود نخواهد داشت که آزادی و ایمان به آزادی را از ما صلب کند.امروز هم در این مکان با همدیگر پیمان می بندیم که برای شاملو و تمامی کسانی که در راه آزادی و انسانیت جان خودشان را گذاشتند با همدیگر متحد باشیم.و در این راه کوتاهی نکنیم..."به راستی او شاملو را با تمام وجود ادراک کرده بود با او که صحبت کردیم از عشقش به شاعر گفت و کلماتش بس نغز و دلنشین بود.از دوستان شاعر کسی نیامده بود.با جناب جاوید یکی از دوستان قدیمی شاعر هم که حضور داشت قصد صحبت داشتیم که گفت:"بر سر مزار شاملو که می آیم از صحبت معذورم."سا عتی گذشت و جمعیت فزونی یافت.همچنان شعر خواندند و پسری آمد و ساز دهنی زد و آیدا آمد.هر چند دیر.همان که شاعر در باره اش گفته:

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترینِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند،

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید،

تا به صورت انسان درآید.

شاید در نظر من این گونه آمد: کمی سر سنگین با شنل سیاهی بر دوش و عینک سیاهی بر چشم.و در تمام مدت با دستی مچ دست دیگر را گرفته بود.اندک اطلاعات من از تحلیل رفتار می گوید که این نشان از غرور افراد دارد.باری از او که در باره شاعر پرسیدیم گفت:"خوشحالم که شما اینجایید و همچنین خوشحال از اینکه کسانی هستند که راه شاملو را ادامه دهند."با آقای منجم هم که می گفت از دوستان قدیمی شاعر است صحبتی داشتیم و حرفی زد که تازگی داشت وکمی بعید می نمود.(چون مستدل نیست از بیان آن معذورم).از آیدا در باره او پرسیدیم وی را نمی شناخت که البته او هم آیدا را نمی شناخت.ساعتی دیگر گذشت و ما را وداع بالاجبار.ساعاتی خوش بود و دیدار عاشقانه ای...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

مصاحبه با پسر استاد احمد شاملو، سیاوش شاملو صحبتی که بیشتر از جنبه خبری یا مصاحبه، آوایی بود برخاسته از دل...

-می شه برای ما از زندگی با مردی مثل شاملو بگید؟

+شاملو چنان مرد بزرگی بود که نمیشه همه اونها رو اینجا بیان کرد.

-خلاصه اش رو که میشه گفت؟

+راستش تا شما می خواید صحبت کنید من از دردهایی که کشیده ام می خواهم بگویم که از مطلب دور می شویم.بعدها که بیایید حتما می نشینیم و با هم بیشتر صحبت خواهیم کرد.

-یک سوالی که برای من پیش آمده است اینه که واقعا چرا شعر شاملو رو این قدر در انزوا قرار داده اند؟ما چهار سال دبیرستان ادبیات خواندیم در حالی که حتی اسمی هم از مرحوم شاملو برده نشد و به عنوان پدز شعر سپید فارسی حتی اشاره ای هم به وی نشده است؟

+به هر حال کسایی مثل من و شما و یا رژیمه که باعث میشه که اینچنین شاعران بزرگی هم در انزوا قرار بگیرند،من حتی از دوستان و بزرگان هم گله دارم،ما از اینها خواهش کردیم که بیان کمک کنن و شعر شاملو رو نقد کنن و به دست جوونا برسونن و خیلی از این دوستان این لطف رو از ما دریغ کردند من احساس می کنم که یک نوع حسادتیست که دقیقا بوی این حسادت به مشام من می رسه!و من متاسفم برای این قضیه،باور کنید که من خجالت می کشم که حتی بگم من پسر شاملوم،تو که روشنفکر هستی،تو که باید زنده نگه داری فرهنگ این مملکتو،تو چه طوری می خوای اینو(احمد شاملو) با توطئه سکوت در هاله ای از تاریکی قرار بدی؟شاملو تنها شاعری بود که در زمان زنده بودنش به اون قله ای که می خواست رسید،شایدم خودش نمی خواست،طبیعی بود،خودش میگفت که همیشه شعر جلوتر از من حرکت می کنه...هر چه قدر هم که سنگ بزنن به اون قله بازم به خودشون بر می گرده!

-جناب شاملو،مرحوم پدر در اواخر عمر به دلیل رنجی که از  بیماری می بردند و همچنین به خاطر فشارهای دیگر یک مقداردر انزوا به سر میبردند آیا شما چنین مطلبی را قبول دارید؟

+اینو قبول دارم به خصوص از زمانی که پاشونو قطع کردند در واقع خانه نشین شد و این دیگه به دست عوامله...من درست یادمه که با صندلی چرخدار داشتم اون رو به دستشویی می بردم،گفتم:بابا دیگه خودتو داری می کشی تو دیگه الان باید بشینی جواب جوونها رو بدی چرا وقتتو گذاشتی روی دن آرام...گفتش که :پس پول برق سیصد هزار تومنی رو کی می ده؟...کی بود که این فکرو به او القا کرده بود که باید پول برقو بدی،من حالا این حرفا رو دارم بعد از چهار سال و نیم که دوستان مارو در انتظار و انزوا گذاشته بودند میزنم.

-در مورد یکی از آثار ارزندش "کتاب کوچه" که نا تموم موند میشه توضیح بدید؟

+نا تموم که نمونده مثل ماشینیه که تمام اجزاشو جدا کرده باشندو یه فرد قابل میخواد در اون رشته نه یه نفر بلکه چندین نفر،هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که این کتاب رو به تنهایی به سر منزل مقصود برسونه،این کتاب در واقع خیلی خصوصی بهتون بگم،در خونه خود شاعر توقیفه!

+من در کنار اینا خواهش می کنم از تمام دوستانی که عکس و فیلم تهیه کرده اند،اینها رو برای ما به دفتر گرامیداشت شاملو بفرستند که ما روی سایت قرار دهیم.

-shamloo.org؟

+نه اون سایتیه که متعلق به آقای پاشاییه.

-ع پاشایی؟

+بله عین(با کسره بخوانید) پاشایی.

-آقای شاملو یک سوال خیلی انحرافی و دور هم داریم.من می بینم که شما  winston light می کشید...

+من بله شما هم می کشی؟

-نه متشکر!می خواستیم ببینیم مرحوم شاملو چه سیگاری می کشیدند؟

+تو مقاطع گوناگون سیگارهای مختلفی می کشید...بعضی موقعها kent بیشترم Winston ولی هر چی که میکشید همیشه لای انگشتش سیگار بود.

-Winston lightیا عقابی؟

+عقابی البته.

-خیلی ممنون حوشحال شدم.

+منم متشکرم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

سیاوش شاملو

و آیدا با همسرش چه می گوید؟...

کودکی که آیدا درباره اش گفت: شاید نداند شاملو کیست اما هموست که آینده ما را خواهد ساخت...

آیدا در کنار سیاوش...

و لینک عکسهای دیگر:

  1. http://tinypic.com/ih8wuw.jpg
  2. http://tinypic.com/igmglf.jpg
  3. http://tinypic.com/il8t46.jpg
  4. http://tinypic.com/il8soi.jpg
  5. http://tinypic.com/igvi80.jpg
  6. http://tinypic.com/ih8yhf.jpg
  7. http://tinypic.com/il8tiu.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
همه حرفاییو رو که من لعنتی می خوام بزنم فروغ اینجا گفته.....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

وگرنه مساله ای نیست:

پرنده نو پرواز

بر آسمان بلند

                 سر انجام

                                پر باز می کند...

پشت آن سبزینه انبوه فلک سای

                                              آتشی مدفون است...

گهواره تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار...

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

شب که جوی نقره مهتاب

بیکران دشت را دریاچه می سازد،

من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد

...

شب که می ماسد غمی در باغ

من ز راه گوش می پایم

سرفه های مرگ را در ناله زنجیر دستان ام که می پوسد.

                                                               ا.بامداد(اگر تو خدایی بدان که من خدای شاعرانم...) 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 
بر زمینه سربی صبح

سوار

       خاموش ایستاده است

ویال بلند اسبش در باد پریشان می شود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حاثه اخطار می شود!

...

کنار پرچین سوخته

دختر  

       خاموش ایستاده است

و دامن نازکش در باد تکان می خورد

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

                    پیر می شوند!!!

...                          ا.بامداد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   | 

مردم!چه کلام غلطی!همین قید وبندهاست که اجتماع را بدبخت کرده...انسانی که ذی وجود نیست و مقررات غلط اجتماع دست و پایش را بسته از آزادی محروم است.یک روز یک آدم سرسام زده پشت میزی نشست و قانونی نوشت دیگران هم فکر او را پیروی کرده اند این قانونها برای مردم سنت و عادت شده و به صورتی زشت دست و پای ما را بسته است.ای فلاسفه عقلی شما چه گناهی مرتکب شده اید و در نتیجه مردم را به همه چیز بدبین می کنید...ماکیاول با ستمگری ملتها را به زنجیر می کشد..مارکس اجتماع منظم را به هم می ریزد..شوپنهاور یک دنیای رویایی به ما تحویل می دهد..اپیکورما ما را از دنیا سیر می کند..ریاضیون دست  و پای ما را در اعداد به زنجیر می کشند...همه اینها برای این است که دسته ای به دسته دیگر حکومت کنند!!!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |