تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 
"تو مپندار که خاموشی من     هست برهان فراموشی من"

یه نکته:ادعایی نیست که این یه شعره این فقط حاصل چند لحظه انتشار احساسات منه،قبول دارم که آهنگ شعر هماهنگ نیست و تغییر میکنه(بابا خواجه عبدالله انصاری)

روزگاری ست شنیع

روزگاری که به هر سو نگرم رنگی نیست

پشت من شاید سایه ام باشد 

محو وآشفته

خفته در بستر تنهایی خویش

کمی آن سوتر     شاید هم بیش          اندکی بالاتر

در میان قعر فقدان صدا

مملو از سیمینه انوار درخشانش

آری،پشت آن ماه زمخت

تکه ابری در رکودی بی غبار

به هوای همدمی،بادی،سقوطی

می کند گریه،می کشد تکه تن خود را

دور ترها نیز،قبل تر ها نیز

و لیک

تکه نوری شاید 

 زیر تنهایی خورشید

چند روزیست شده گم شده ی تارک دنیایی خویش

و به فکر است

خدایا

چه می شد که اگر آه نبود

که خدایا

 در رحمتت به غم باز کنی

و به بغض بنده،خنده آغاز کنی

آتش سوزان به مشتی آب نتوان کرد سرد

کنون بنگر بهای لذتت رنج است و داغ و درد

روزگاری پیشتر

در ازل،بودی و سرشار از غرور

دست برآن آب خاک اندود

هرگز نپرسیدی مرا

که تو را میلی به بودن هست؟

گفتی باش و آن دم ،در دل افروختی مرا

و اینجا

این منم،در تار پوچی

خسته از آواز بودن

و تو گویی

 در کنارم سایه باشد

ابر باشد

و کمی هم نور

امّا

بودنی نیست نگاهم

وخدا هم شاید       

      آذر۸۴ 

     ۱:۵۷صبح  

                                                               

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |