تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

قطعه ۹ امامزاده طاهر کرج ساعت ۱۴:۱۵

 

جمعیت گرد مزارش حلقه زده،اکثرا جوان و دانشجو و تعدادی هم میانه و کهنسال.زیاد نیستند.به زحمت به صد می رسند،بعضی روی زمین و برخی هم ایستاده.نشسته ها شعر می خوانند.سنگ قبر شاملو بزرگ نیست و مرا سخت اندیشه است که چنان بزرگمردی چگونه در چنین کوچک آرامگهی به سکوت ابدی تن در داده است.روی سنگ را با گلهای سرخ پرپر شده زینت داده اند.دسته گلی و شمعی صدای حزن انگیز جوانی:"آی عشق،آی عشق،چهره سرخت پیدا نیست...

" از کسانی که می شناسم سیاوش پسر شاعر است(صحبتهایمان را در نوشته قبلی می توانید بخوانید)کسانی که شعر می خوانند جای خود را به یکدیگر می دهند و دیوان شاعر است و هوای تازه و آیدا،درخت،خنجر و خاطره و... که دست به دست می شود.در کنار شاملو احمد محمود آرمیده و در طرفی دیگر هوشنگ گلشیری.

حقا که خداوندگار شعر پارسی را بزرگان داستان همدمی خوشایند است.در کنار گلشیری هم محمد مختاری و جعفر پوینده خفته اند،بزرگداشت این دو شهید آزادی بیان هفته پیش برگزار شده.در کنار آنها هم قبری خالیست(در لیست سعید امامی بوده که احتمالا داروی نظافت امانش نداده).بالای قبر محمود هم قبر صفرخان است.همان مبارز کمونیستی که رکورددار زمان زندان در ایران است.می گویند وقتی به زندان رفته لامپ برق نبوده و وقتی آمده از تلویزیون و رادیو چند سالی بیش نمی گذشته.مراسم خودمانیست. هر کس شعری می خواند باب طبع خویش و صد البته دوستداران شاملو و اما نقطه اوج مجلس زمانی بود که فراهاني،شاعر كرجي شعری خواند و حضور حضار را گرامي داشت و چشم خیلیها نمناک کرد، از جمله آرمان.زیرا

 که ناتوانی جسمی داشت و در ادای کلمات دچار مشکل بود اما سخنانش به دل نشست چرا که از دل برآمده بود.

:"حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم،هر چند که دستانش از ابتذال شکننده تر بود...و در ادامه گفت:...و انسان بودن و به انسان فکر کردن و انسانیت را در زندگی اجرا کردن که اگر تمامی ما به این نقطه برسیم دیگر کسی وجود نخواهد داشت که آزادی و ایمان به آزادی را از ما صلب کند.امروز هم در این مکان با همدیگر پیمان می بندیم که برای شاملو و تمامی کسانی که در راه آزادی و انسانیت جان خودشان را گذاشتند با همدیگر متحد باشیم.و در این راه کوتاهی نکنیم..."به راستی او شاملو را با تمام وجود ادراک کرده بود با او که صحبت کردیم از عشقش به شاعر گفت و کلماتش بس نغز و دلنشین بود.از دوستان شاعر کسی نیامده بود.با جناب جاوید یکی از دوستان قدیمی شاعر هم که حضور داشت قصد صحبت داشتیم که گفت:"بر سر مزار شاملو که می آیم از صحبت معذورم."سا عتی گذشت و جمعیت فزونی یافت.همچنان شعر خواندند و پسری آمد و ساز دهنی زد و آیدا آمد.هر چند دیر.همان که شاعر در باره اش گفته:

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترینِ بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند،

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید،

تا به صورت انسان درآید.

شاید در نظر من این گونه آمد: کمی سر سنگین با شنل سیاهی بر دوش و عینک سیاهی بر چشم.و در تمام مدت با دستی مچ دست دیگر را گرفته بود.اندک اطلاعات من از تحلیل رفتار می گوید که این نشان از غرور افراد دارد.باری از او که در باره شاعر پرسیدیم گفت:"خوشحالم که شما اینجایید و همچنین خوشحال از اینکه کسانی هستند که راه شاملو را ادامه دهند."با آقای منجم هم که می گفت از دوستان قدیمی شاعر است صحبتی داشتیم و حرفی زد که تازگی داشت وکمی بعید می نمود.(چون مستدل نیست از بیان آن معذورم).از آیدا در باره او پرسیدیم وی را نمی شناخت که البته او هم آیدا را نمی شناخت.ساعتی دیگر گذشت و ما را وداع بالاجبار.ساعاتی خوش بود و دیدار عاشقانه ای...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |