تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

پارك دانشجو كمي مانده به ساعت ۴ بعد از ظهر ۱۶ اسفند مصادف با ۸ مارس:


به دعوت دوستي آمده ايم.جمعيت اندك است.كمي بعد الف هم مي آيد.جمعيت لحظه به لحظه افزون مي شود.اكثرا زن و دختر برخي هم مذكر.مراسم به آرامي آغاز مي شود.دوستمان دارد گل ميموزا تقسيم مي كند.شاخه اي هم به ما مي رسد،مي گويد سمبل روز زن است.كاغذها و پلاكاردها را بالا مي گيريم و سرود مي خوانيم:"ای زن ای حضور زندگی،به سر رسید زمان بندگی ،رهایی زنان ممکن است ،تلاش ما سازنده ی آن است..."خبرنگارها عكس مي گيرند.پارچه اي را بالا مي گيرند:جهان ديگري ممكن است.

نيروي انتظامي هم آمده،چند ماشين از كلانتريهاي اطراف.وسط سرود صداي نخراشيده افسري به گوش مي رسد:تجمعتان غير قانوني است.متفرق شويد.جمعيت بي توجه به خواندن ادامه مي دهد.سیمین بهبهانی هم می آید.كمي بعد دوباره قارقار درجه دار بلند مي شود.اين تجمع غير قانوني است.شما مجوز نداريد،اينجا را ترك كنيد.ريشويي آمده ملت را نصيحت مي كند:"دوستتان داريم به خاطر خودتان برويد."(و هم او بود که کمی بعد از همه وحشیانه تر میزد،چرا که دوستمان داشت.)قارقار را اضافه مي كند:"پنج دقيقه فرصت داريد بعدش مسئوليتش با خودتان است.من به عنوان مسئول كلانتري مي گويم."زني شروع مي كند به خواندن بيانيه.پليس باز هوار ميزند:"بلندگو رو خاموشش كنيد." زن ادامه مي دهد:...صلح،برابري،آزادي...ناگهان يگان ويژه حمله مي كند.

شصت،هفتاد نفري مي شوند.باتوم به دست،وحشيانه يورش مي آورند.جمعيت هراسان از جا بر مي خيزد.به سمت ساختمان تئاتر شهر روانه مي شود.سايه هاي گرسنه به دنبالشان.

همچنان شعار مي دهند.پلاكاردها را مي گيرند بالا،مزدوران هم باتوم ها را...دستان مزدوران مي كوبد و فريادها مبدل به ضجه مي شوند.بهبهانی را هم مینوازند.

آري جمهوري اسلامي مرد و زن نمي شناسد.بهشت زير پاي مادران است به شرطي كه دهانشان را ببندند و دم از آزادي و برابري نزنند.بنشينند كنج خانه تا بپوسند و با كفن سپيد راهي گورستان شوند ار نه جواب هم صدايي ها،پليس ضد شورش است.

از پارك دور مي شويم.يكي از بچه ها را جوري نواخته اند كه زخم و زيلي شده است.الف را گم كرده ام.پيدايم مي كند.بر مي گرديم به سمت پارك.الف هم در اين گير و دار چند ضربه اي خورده است.داريم از خيابان وليعصر رد مي شويم.سربازي مي گويد سريعتر برويد،كمي تعلل و اولين پس گردني.باتومي در كون،ديگري در كمر و پدرسگ ها ول كن نيستند.خوش ذوق هم هستند،با ريتم ۶ و ۸ مي زنند.من هم از درد بابا كرم مي رقصم.حافظه موبايلم ديگر جا ندارد.به الف مي گويم گوشيتو بده.چند تا عكس مي گيرم.مي روم از لاشخورهايي كه جلوي پارك نشسته اند عكس بگيرم كه يك خرس لباس شخصي جلويم را مي گيرد،گوشي را از دستم مي قاپد و طعنه مي زند كه عكس گرفتي؟پاكش كن،بازم گرفتي؟بيا همراه من.ميرسد جلوي درجه داري("مرتضي باطني"اين را روي لباسش نوشته اند.)لباس شخصي مي گويد:"سردار،داشت از نيروها عكس مي گرفت."سردار هم مي گويد:"ببرش توي ماشين."(به به كارمون در اومد)توي ميني بوس چند نفر ديگر هم هستند.دو دختر كه همين جوري گرفتندشان.يك آدم بيكار و يك روزنامه نگار كه گفت از حيات نو آمده!مردك كچلي مي آيد تو و سوال پيچم مي كند كه چه كاره اي و غيره.كارت شناسايي مي خواهد كه ندارم.گالري موبايل را زير و رو مي كند.شانس توپ من دسكتاپ گوشي هم عكس سالوادور آلنده است.توي گالري هم عكس هاي:چه گوارا،كاسترو،نرودا،بيژن جزني،امير پرويز پويان و ... در اين گير و دار بچه ها هم براي خلاصي من وارد گفت و گو شده اند.

مردك كه مي رود سربازي از مرد كناريم مي پرسد:"چه كاره اي؟"

-روزنامه نگارم.

خوب پس زير سر خودتان است. از من مي پرسد

-دانشجو

مي گويد اين كه خودش جرم است. با چي عكس مي گرفتي؟

-موبايل كه اين آقاي كچل ازم گرفت.

توهين هم كه مي كني!كچل كله خربزه اي؟بهش مي گم(به تخمم كه ميگي).

دو دختر قبلی را ول میکنند دو تای دیگه سوار می کنند.یکیشان آهسته به من می گوید:من از کمیته خبرنگاری... هستم،شما؟از اون جایی که سربازها چهارچشمی منو می پایند،من عین بز نگاش میکنم. الف مي آيد مرا خلاص كند او را هم مي گيرند.مي آيد توي ميني بوس.كله خربزه اي مي آيد كيف و جيب هايش را مي گردد.لا مصب توي كيفش هم عكس چه دارد.(خدا خفت كنه)!ده دقيقه اي مي گذرد،خربزه اي كارتهاي الف را مي گيرد و مي گذارد برود.ما همچنان در اول عشق تو در ميني بوس مانده ايم.سرباز وراجي مي كند.از اين كه خربزه اطلاعاتيست گرفته تا اين كه دستور داشته اند از كمر به پايين آش و لاش كنند.مردی را به صرف این که داشته از این جا رد می شده می گیرند و می آورند توی ماشین.مرد می گوید به خدا اصلا من کاره ای نیستم.کله خربزه ای به او می گوید:"ببين عزيزم،وقتي سر آدم جايي فرو نمي رود،بدنتو به زور نبايد بدي تو چون ممكنه سرتو از دست بدي!"بالاخره با گرويي كارت يكي از بچه ها ما را هم ول مي كنند.

۹ شب ، ۸ مارس:

توي انجمن نشسته ايم.فردا بايد برويم آگاهي،اطلاعات،شايد هم كميته ضد خرابكاري جواب پس بدهيم.الف تعريف مي كند:"يكي عكس آلنده را به من نشان داد و گفت اين كيه؟ گفتم گابريل گارسيا ماركز،نويسنده رئاليسم جادويي،نخوانده ايد؟ گفت مگر شماها مي گذاريد؟ جواب دادم خوب ما رو ول كنيد بريد بخونيد."

زياد در فكر فردا نيستيم. سكوت در وجودمان رخنه كرده و صدايي كه در فضا مي پيچد:"با دژخيمان اگر شكنجه،اگر مدارا"

جاي مهرورزي روي نشيمنگاهم بدجوري درد مي كند.فكر مي كنم و تنها تسلي بخشم لبخند سرخ سيگار است.

دیگر افقها:


The Weblog of Norman Geras


fuck the police(گلناز)


سرباز نزن! من مادر توام....(Roozonline)


کیوان امیری الیاسی


مراسم روز جهانی زن( علی عبدی )


نمایش خیابانی خشونت در تئاتر شهر


فرناز


لادن


زنانه ها


درباره خشونت و بي‌تفاوتي


یه دختر ایرونی (آیه)


کباب قناری بر آتش سوسن و یاس



 


 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |