باید نوشت... |
صادق هدایت:"همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم."
نمی دانم تا حالا این احساس براتون پیش اومده یا نه ولی گاهی اوقات تنها چیزی که بهم آرامش می ده همینه!همین یعنی فکر "مرگ".
آدمها از نظر من دو دسته هستند:دسته اول اونهایی که از زندگی دلزده اند و بقیه اونایی که هنوز نفهمیدن زندگی چیه و در نتیجه شادن!اینکه آدما وقتی خوشحالن به چی فکر می کنن یا اینکه چه جوری کسی می تونه از ته دل بخنده هنوز مثل یک علامت سواله"؟"
احمد میگه:"ما بی چرا زندگانیم آنان به چرا مرگ خود آگاهنند!!!"
زندگی...
این کلمه لعنتی هیچ چیز به جز یه توهم خام نیست زندگی برای همه دو تا نقطه است و آدمهایی که عمرشونو صرف وصل کردن این نقطه ها می کنند به این خیال که مسیرهای مختلف زندگی ها رو از هم جدا می کنه در حالی که اول راه یه نقطست به اسم تولد و آخرشم مرگ و خود راه هم یه قصه تکراری خسته کننده ست!
و از سوی دیگه 
همه این روزمرگیهای به هم شبیه
فکر کردن
راه رفتن
نفس کشیدن
دوست داشتن
عاشق شدن
زندگی کردن و حتی مردن!
همه خیالی بیش نیست و ما در دنیایی رویایی که خود برای خویشتن می سازیم غوطه وریم.
بعدترها بیش خواهم نوشت...