باید نوشت... |
یک توضیح:واقعاً خسته ام،فقط قصد داشتم عکس بذارم،ولی اینها را برای دل خودم می نویسم.
۲۲ اسفند ۱۱:۰۷ شب
این ها را مثل همیشه در دفتر انجمن می نویسم.نماینده های بسیج آمده اند تا اوضاع را آرام کنند.
۲۲ اسفند ۱۱ صبح
یکی از بچه ها زنگ زده که بیا میخواهند دفن کنند.یعنی زده اند زیر حرف و قولشان.دیروز قرار بر این شد که تا پایان تعطیلات شهدا دفن نشوند،برای دفنشان رفراندوم برگذار شود و...(و وثوقی وحدت معاون دانشجویی زیرش را امضا کرد) بماند که بعد از تجمعی که دیروز داشتیم و تا عصر به طول انجامید دیشب بسیج در خوابگاه تراکت پخش کرد که:"تجمع اکثریتی در حمایت از طرح تدفین...فردا ساعت ۱۱:۳۰" و با وجودی که بچه ها ۲ ساعته که قضیه رو فهمیدن ولی تو همین مدت از همه برای تجمع دعوت کرده اند. تقریباْ ۴۰۰ نفر جلوی بوفه جمع شده اند. در حالی که برنامه بسیج به زحمت ۱۵۰-۱۰۰ نفر را شامل می شود. حرف می زنیم، شعار می دهیم و به طرف مسجد حرکت می کنیم. با در قفل شده روبرو می شویم. بيست دقیقه ای می گذرد تا در را باز می کنند. داخل می رویم.دارند گورشان را میکنند. مثل دیروز از همه خواهش می کنیم آرام باشند، روی زمین بنشینند تا خواسته هامان را مطرح کنیم.می گوییم که قضیه سه ماه پیش در شورای فرهنگی مطرح شده،جزء صورت جلسه نبوده. درخواست نماینده ی انجمن این بوده که رای گیری به جلسه بعد موکول شود و رای گیری هرگز انجام نمی گیرد.شعار میدهیم:دانشجو می میرد،ذلت نمی پذیرد. و آنها کماکان قبر میکنند.انجمن اسلامی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران و اقتصاد علامه و نشریه پویان هم حمایت کرده اند.یک موافق صحبت می کند یک مخالف. دختری میرود در مخالفت صحبت کند.پشتش را به بسیجي ها می کند:چون سر و وضعم مناسب نیست برادرا مرتکب گناه نشن.حرفهایش را می زند:"از مخالفین اونهایی که فرزند شهید هستند دستشان را با افتخار بلند کنند" و اضافه می کند: من فرزند شهیدم و اجازه نمی دهم با خون پدرم بازی شود.و در آخر میگوید:"شهید باکری و شهید همت هیچ کدام توی دانشگاهشون شهید دفن نشده بود." و جمعیت(مخالفین البته) می ایستد و برایش دست می زندد.
این قسمت ها همش عکس بود،ولی دوستان این قدر خواهش و التماس کردند و
بعضاً ناسزا که همه رو برداشتم.این در حالیست که بسیج دانشگاه در سایت
خودش گفته که از مخالفین عکس داره.
از صحبت ها به نظر میرسد که خودمان را جر هم بدهیم کار خودشان را می کنند.لباس شخصی ها همین طور وارد دانشگاه می شوند.جلوی قبرها دیوار انسانی کشیده ایم.حاج سعید حدادیان هم می آید قار قار کند:"من زیاد برای تدفین شهدا رفته ام.همه جا شهدا را می گذارند روی چشمشان.من به این کاری ندارم که از شما نپرسیدند یا خبر نداشتید.به این فکر کنید که این شهدایی که تا اینجا امده اند برگردند چه می شود؟"و صحبت های دیگری که تماماً برای بسیجیها و لباس شخصیها تحریک کننده است وتمام که می شود ناگهان سه تابوت است که روی دست می گردد و فریاد حسین حسین و حرکت به سمت قبرها و لباس شخصی هایی که باتوم و چماق دارند.دیوار انسانی از هم می پاشد. عده ایشان شهید دفن می کنند و بقیه می زنند.همه را.حتی دختر شهید را.دختری را چنان می زنند که روسریش از سر می افتد و پاسداری که مشتی موی او را در چنگ دارد.
خسته و کوفته بچه ها را از مسجد خارج می کنیم.خیلی ها می گریند.رییس دانشگاه از مسجد می آید بیرون برود سمت دفترش.فحشش می دهند و کمی بعد می زنندش.(سکته کرده گویا)
میزنند شیشه های آمفی تیاتر را میشکنند.نرده های کنار در پایین دانشگاه را هم.خبر رسیده که فرمانده ی نیروهای ضد شورش ۲ ساعت به حراست برای جمع و جور کردن اوضاع مهلت داده.باید از جلوی در بردشان کنار.نمی آیند.عده ای استعفای رییس دانشگاه را می خواهند و اکثریت با دور شدن از در پایین مخالفند.
باز دور هم جمع میشویم و چند ساعتی داد و هوار و قطعنامه ای دیگر:فردا را از طرف دانشجویان در دانشگاه عزای عمومی اعلام می کنیم .سیه بپوش برادر سپیده دفن شد.
سایت های انعکاس دهنده :
اخبار و عکس های دفن شهدا در دانشگاه شریف
پ.ن:باز خوبه حسش نبود بنویسم(وسطش حس اومد)