تبليغاتX
ارنستو، اسطوره‌ی عصيان
 
باید نوشت...
 

در دسامبر سال ۱۹۵۶ بود كه قايق كوچكي از لنگرگاه مكزيكو،آغاز به حركت كرد و با خود ۳۰ مرد را به سوي كوبا مي برد.۳۰ مردي كه خواسته اي به جز آزادي نداشتند،آزادي كوبا،آزادي همه! "گرنما" اون قايق كوچك حتي در مخيله چوبين خويش نيز تصور نمي كرد، مرداني را كه با خود مي برد روزي تبديل به "چه"ها، "فيدل"ها، "پومبو"ها و ... مي شوند كه نامشان لرزه بر تن سوداگران شرافت و آزادي آدميان خواهد انداخت.آري و به مناسبت ۵۰ امين سالگرد حركت اين مبارزان من برايتان روايت مي كنم،رفيق ارنستو چه گوارا:

ارنستو

اینجا درختان در تو می ایستند

و با ما از کرانه خاموش

به زبان سکوت

سخن می گویند!

ارنستو

لطفا پکی به آخرین

سیگارت بزن!

۱۴ ژوئن ۱۹۲۸،روزي چون دگر روزها...،در سراسر گیتی نوزادانی پا به عرصه وجود نهادند و پیرانی رخت حیات را بر بندهای کشیده آویزان کردند همان گونه که در گوشه هایی مردانی آزاده در خون خویش غلتیدند.باران دیوانه وار خود را به پنجره ها می کوبید ناگاه صدای کودک رعدوار در "روزادیو" آرژانتین پیچید و "ارنستو گوئه وارا دو لا سرنا" قدم بر هستی نهاد.از همان کودکی در خانواده ای با گرایش های شدید چپ بزرگ شد، هر چند که این خانواده، خانواده به نسبت متمولی فرض می شدند!در سال ۱۹۴۶ وارد دانشگاه پزشکی شد با این آرزو که زمانی فرا رسد که او پزشکی نامور شود.اما سفری را که در سال ۱۹۵۱ به گرداگرد آمریکای لاتین با دوست خود "آلبرتو گرانادوس" آغاز کرد به وی نهیب زد که ارنستو تا فقر هست تو حتی اگر حاذق ترین پزشک ها هم شوی یارای سود رسانیدن به این انسان های فقیر و تکیده را نخواهی داشت...همین سر آغازی بود برای رشد آرمان خواهی های ارنستو.ارنستو برای دیدن انقلابی اجتماعی به گواتمالا سفر کرد و از آنجا رخت سفر به سوی مکزیکو بست.در این دیار بود که فیدل و رائول کاسترو را ملاقات کرد و پس از  آموختن جنگهای چریکی به همراه ۲۹ تن دیگر با قایقی به نام "گرانما" راهی کوبا شد تا شاید مرهمی باشد بر دردهای آنان.آنها پس از پیاده شدن در کوبا در کوههای "سیه را مائسترا" پناه گرفتند و هنوز این کوها، سر بر آسمان ساییده، بر خود می بالند که روزگاری مامن تنهایی ها ،دردها و مبارزات چنین مردانی بوده اند...آن ها نبرد را آغاز کردند و آن گونه بر ایده خود ایستادند تا در سال ۱۹۵۸ با فتح سانتاکلارا به فرماندهی چه، باتیستا را از خاک کوبا راندند و در دوم ژانویه ۱۹۵۹ پیروزی نهایی را از آن خود کردند و چریک ها وارد هاوانا شدند!چه پس از در اختیار داشتن پست هایی در دولت کوبا آن سرزمین را در سال ۱۹۶۵ ترک کرد چرا که هنوز می دانست نامردمی ها برای مرگ خود در گوشه گوشه جهان انتظار او را می کشند.او به کنگو رفت و پس از زمانی مبارزه در آنجا راهی بولیوی شد...و آری سرانجام روز ۸ اکتبر سال ۱۹۶۷ سررسید، روز تیره ای برای آزادی خواهان!چه در ناحیه ای به نام "سانتاکروز" توسط عده ای از نیروهای ویژه بولیوی که تربیت شده سیا بودند زخمی و دستگیر شد.پس از کوشش های مکرر برای بازجویی از وی سرانجام در ظهر روز بعد تیری را در قلبش نشاندند در حینی که فریاد می زد:"شلیک کنید، شلیک کنید، شما فقط یک چه گوارا را دارید می کشید."...و اين نشان از وحشت دژخيمان از آزادي خواهان راستين مي دهد حتي اگر در بند باشند...

پیکر بی جانش را به پایه های هلیکوپتری بستند و به "والدگراند" بردند آن جا بود که همه با حقیقت تلخ مردن او رو به رو شدند.حقیقتی که برای خیلیها تلخ و برای دسته ای شیرین بود که ننگ بر آنان و همرهانشان باد.زنده باد چه گوارا!

پس از این شرح حال کوتاه دوست دارم تعدادی از جملاتی را که بر دلم نشسته است بگویم:

  • *چه:"در برابر انسانی که با علاقه آماده جانفشانی ایست، آنان هرگز نمی توانند جوابی را با تکنولوژی بیابند، نه هرگز نمی توانند."
  • *چه:"بی شک من از این سفر باز نخواهم گشت.پس از مرگم عده ای مرا ماجراجو خطاب خواهند کرد، بر آنان خرده نگیرید، چرا که شاید من ماجراجو باشم ولی نه از ان دسته ماجراجویانی که به دنبال مرگ می گردند، بلکه من برای هدف و ایمانم مبارزه می کنم...آخرین خواهشم از شما این است که گه گاهی از این فرمانده کوچک قرن بیستم یاد کنید..."
  • *چه:"تا آن زمان که سرود مرگ ما را با خروشهای تازه نبرد در آمیزد، هر کجا که مرگ غافلگیرمان کند گو خوش آمدی"
  • *گراهام گرین(انگلیسی):"افسانه او ابدی است و این افسانه نسبت به گلوله ها نفوذناپذیر است."

 

و مرد افتاده بود، يكي آواز داد:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود... 

دو تن آواز دادند:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود...

ده ها،صدها و هزاران تن آواز دادند:دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود...

تمامي آن سرزمينيان گرد هم آمده و اشك ريزان خروش برآوردند:دلاور برخيز...

و مرد به پا خواست

           نخستين كس را بوسه اي داد و گام در  راه نهاد...

 

من در اين جا گذري بسيار سطحي به زندگي چه زدم.در واقع مجال حركت به عمق انديشه هاي او نبود ولي اگر شما دوست داريد كه بيشتر بدانيد كتابهاي زير را معرفي مي كنم:

  • انسان و سوسياليزم در كوبا
  • اسطوره عصيان
  • پومبو به ما مي گويد:چه گوارا
  • ...و از اين دست نبشته كه به ياد  پاك او و همه شهداي راه آزادي است.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط کوهیار و آرمان   |